کتاب جدید استاد علی صفایی حائری (جمع و حاصل جمع ها) شامل 7 سخنرانی استاد حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 210000 ریال
قیمت برای شما: 199,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: چهار شنبه 20 مرداد 1400

توضیحات

سال 1365 است و بعد از عملیات والفجر8. فاو باید حفظ شود و مجروحان و شهدا نیز باید تخلیه شوند تنها راهی که وجود دارد عبور از اروند است، اما آیا این کار ممکن است؟ کتاب از موج تا اوج روایت ساخت «پل زنجیره ای بعثت» به دست رزمندگان جهاد سازندگی خراسان برای حل این مسئله است.

در ابتدای کتب از موج تا اوج می خوانیم:

غیر از صدای باد که توی نیزار می پیچید، صدای دیگری شنیده نمیشد. مردی لاغراندام با لباس رنگ و رو رفته بسیجی نزدیک اسکله ایستاده بود و داشت با دقت به دفتر توی دستش نگاه می کرد. یک بار دیگر محاسباتش را از اول تا آخر از نظر گذراند. لبخند زد. همه چیز به نظر درست می آمد. قطره ای عرق از روی صورتش ریخت روی کاغذ. تا آمد بجنبد، قسمتی از نوشته ها روی کاغذ پخش شد. با بی حوصلگی گوشه چفیه را گرفت و عرقش را خشک کرد.

عینکش را برداشت. سرش را بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت. آب نهر حاج محمد بالا آمده بود. گرمای هوا پشه ها را تارانده بود توی نیزار، اما مگس ها ول کن نبودند. دو طرف نهر پر بود از نیزارهای انبوه که تا خود اروند کشیده شده بودند. نی های دور اسکله را کنده بودند. رنگ سبز برگها هنوز تیره شده بود. مرد با نفسی عمیق هوای شرجی را توکشید. به اسکله نگاه کرد. قلاب سنگین جرثقیل از بازوی درازش آویزان بود و بالای لوله ها به آرامی تکان می خورد. پنج لوله به هم وصل شده روی سطح شیب دار اسکله تمام امید او بودند. تپش قلبش تندتر شد. اگر محاسبات جواب نمیداد، چه باید می کرد؟؟

صدای اعضای جلسه هنوز توی گوشش می پیچید: آقاسیدهاشم! چند بار بگم نمیشه؟ این ارونده ! زاینده رود که نیست مهندس عزیز !شدت و سرعت آب همه چی رو به هم می ریزه. عمق وسط رودخونه سیزده متره. با نهصد متر عرضش چی کار کنیم؟ نه! این پل نمیتونه خودش رونگه داره. آت و آشغال ولجن رودخونه تو لوله ها گیر می کنه و پل برمی گرده. مهندس پورشریفی یه طرحی رو کاغذداده که نشدنیه. داریم وقت تلف می کنیم. نیروهای مستقر توی فاو باید پشتیبانی بشن.»

سیدهاشم سرش را پایین انداخته بود. فکر شکست خوردن طرح، اعصابش را به هم می ریخت. نفس عمیقی کشید و همان طور که سرش پایین بود گفت: «ببینین برادرا! من هم وقتی که طرح پورشریفی روشنیدم، مثل شما فکر می کردم، اما بعدش نشستم حساب کردم و دیدم که نه، مثل اینکه میشه یه کارایی کرد. فقط ابتکار می خواد و تلاش و پوست کلفت که بتونی حرف این و اون رو بشنوی و کار خودت رو بکنی.»

برشی از کتاب از موج تا اوج:

همه بچه ها به مهدی حسین زاده عادت کرده بودند. شلوغ بازی های شیطنت هایش، جمع خشن و مردانه آنها را شاد می کرد. سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت. هیکل کوچک و جمع و جور مهدی توی لباس گشاد بسیجی، کوچکتر ونحیف تر به نظر می آمد. حسین زاده به پسرش قول داده بود هر سالی که شاگرد اول بشود، او را به جبهه بیاورد.

به واسطه آشناهایی که توی جهاد مشهد داشت کارهای اعزام او را ردیف می کرد و او را با خودش می آورد. کلاس پنجم که بود، یکی، دو بار با پدر به قصرشیرین رفته بود. مادر مهدی خیلی گریه زاری می کرد تا از رفتن او جلوگیری کند، اما حریف نمی شد.

روز رفتن هم تا ایستگاه راه آهن با آنها می آمد و با چشم های خیس، آب را پشت سر قطار می ریخت. حرف آخرش هم همیشه همین بود: «شما دوتا بالأخره من رو دق مرگ می کنین!» بعد مهدی را در آغوش می کشید و زیر گوشش می گفت: «مواظب بابات باش پسر جان! تو راه آت و آشغال نخوریا! مریض میشی!» حسین زاده به بیسیم که توی قایق بود، نگاه کرد. ناگهان دلشوره به جانش افتاد نگران مهدی شده بود. پدر و پسر هر روز کنار رودخانه با هم بودند.

مهدی بیسیم چی بود و پدرش با بقیه کار نصب را انجام می دادند. روزهای اول بیسیم نداشتند ولی بعد از اینکه کار ساخت پل جلو رفت و مسئولان باور کردند که این کار عملی است، امکانات بیشتری از جمله بیسیم به آنها دادند. دیگر به جای داد و فریاد از روی لوله ها و توی روتورگ ها، بچه ها با بیسیم به هم اطلاع میدادند. بعد از آن هم مهدی به جای بازی یا ماهیگیری کنار رودخانه و انجام بعضی از کارهای سبک، شد بیسیم چی. بیسیم به دست روی پل مینشست. وقتی که روتورگ از نهر حاج محمد راه می افتاد به طرف آنها، بچه ها به مهدی بیسیم می زدند. او هم با خوشحالی از جامی پرید و به بقیه اطلاع می داد. حالا که زنجیره منحرف شده بود و سر لوله ها آزادانه به چپ و راست حرکت می کرد، مهدی با آنها نیامده بود. حسین زاده می ترسید نکند مهدی توی موقعیت شیطنت بکند و بلایی سر خودش بیاورد.

یاد روزی افتاد که بچه ها از گرمای هوا به آب پناه برده بودند و داشتند شنا می کردند. چند تا لوله روی آب شناور بود. حسین زاده که شنا بلد نبود، روی لوله ها نشسته بود. مهدی و چند نفر از بچه های گروه نصب توی آب بودند. مهدی آن قدر کنار آب بازی کرده بود و دست و پا زده بود که شنا را همین جوری یاد گرفته بود و به قول خودش «شناسگی» می کرد. سه تا قایق را با موتورهای روشن به لوله ها بسته بودند. صدای بیسیم خبر از رسیدن روتورگ میداد. همه از آب بیرون آمدند. حسین زاده گفت...

صفحه 99 کتاب از موج تا اوج

همرزمان حسین

پیشنهاد کتاب: مناجات الصالحین

پیشنهاد کتاب دعا: هادی الصالحین

 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon