کتاب "تنها گریه کن" روایت اشرف سادات منتظری (همراه با مسابقه + جوایز نقدی) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


یک عاشقانه ی نه چندان ساده

مولف (پدیدآور) :

فرزانه ملکی


قیمت پشت جلد: 220000 ریال
قیمت برای شما: 211,200 ریال 4 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 25 مرداد 1400

توضیحات

این روز ها همه چیز با سرعتی غریب در حال تغییر است، این روز ها که هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمی آید صادق وفادار را یادمان رفته است... کتاب حاضر روایتی از زندگی فاطمه عسکریان همسر جانباز شهید محمد کاظمی است که در طول این داستان، یک پرستار در جبهه جنگ با یک جانباز قطع نخاع آشنا می شود و پس از مدتی تصمیم به ازدواج می گیرند که با مخالفت خانواده ها مواجه می شوند و ...

پیشنهاد ما: خرید کتاب کهکشان نیستی

برشی از کتاب یک عاشقانه ی نه چندان ساده:

آن خانم مهربان هم وقتی این را شنید، خیلی اصرار کرد که به سفر ادامه ندهم ومن ومحمد تا به دنیا آمدن بچه پیش آنها بمانیم. میگفت امکانات این جا بهتر است و در صورت بروز مشکل، رسیدگی بیشتری می کنند.

در جواب آن همه مهربانی واقعا نمیدانستم چه بگویم . محمد و کارش را بهانه کردم و قانعش کردم که مشکلی با ادامه ی مسیر ندارم. بالاخره بعد از کلی زحمت دادن خداحافظی کردیم و برگشتیم رفسنجان.

کم کم وضع جسمی ام اذیتم میکرد. سنگین شده بودم و انجام کارهای روزمره برایم سخت و نفس گیر بود. برادرشوهرهایم بیشتر امور مربوط به مراقبت از محمد را به عهده می گرفتند تا من کمتر خسته شوم. دردهای گاه و بیگاه، امانم را بریده بود. محمد یک لحظه هم تنهایم نمی گذاشت. مدام دور و برم می چرخید. کمتر از خانه بیرون می رفت و اگر مجبور می شد برود، مرا میگذاشت خانه ی مادرش که تنها نباشم. دلشوره ی شیرینی بود.

بالاخره یک روز صبح که محمد به اجبار داشت حاضر می شد تا برود بیرون، درد، با شدت آمد طاقتم را تمام کرد. بی اختیار فریاد می زدم. محمد همیشه آرام و خونسردم، مثل اسفند روی آتش با ویلچرش این طرف و آن طرف میرفت. با تلفن مادرش را خبر می کرد، وسایل من را آماده می کرد، ساک بچه را بررسی می کرد و با صدای بلند اسمم را صدا می زد و دلداری ام میداد.

بعد از چند دقیقه که برای من قرنی گذشت، مادرش و خواهرشوهرم رسیدند. کمک کردند و من سوار ماشین شدم. محمد با آخرین سرعت به سمت رفسنجان می راند و عرق سرد می نشست روی پیشانی من. تا به بیمارستان برسیم مردم و زنده شدم. احساس میکردم با هر موج درد، جانم هم بالا می آید. توی آن اوضاع، یک دفعه یاد خوابم افتادم. با بلندترین صدایی که می توانستم صدا زدم یا صاحب الزمان....

توی اتاق زایمان بودم و طبیعتا به جز کادر پزشکی، کسی اجازه ی ورود نداشت. سرم را چرخاندم سمت در. جوان قد بلندی، در حالی که پشتش به من بود، وارد اتاق شد. داشت با من حرف می زد و من با دقت به صدایش گوش میدادم. همان طور پشت به من و رو به پنجره ی اتاق ایستاد. انگار داشت داستان می گفت. هیچ چیز از حرف هایش یادم نمانده. فقط میدانم تمام مدت بیهوشی و انجام عمل سزارین، او را می دیدم که پشت به من ایستاده و بدون اینکه من بتوانم حرفی بزنم، مدام برایم چیزی تعریف می کرد. مثل پر سبک بودم. حالم خوش بود. داشتم با تمام وجود از آن حال ...

صفحه 95 کتاب یک عاشقانه ای نه چندان ساده

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس