فروش انواع کتب کمک آموزشی با ارسال رایگان + هدیه حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 120000 ریال
قیمت برای شما: 114,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 4 شهريور 1400

توضیحات

کتاب شبیه خودش از انتشارات روایت فتح خاطرات شهید حامد جوانی و به قلم حسین شرفخانلو است. این کتاب جلد سوم از کتاب های مدافعان حرم می باشد. شهید جوانی متولد سال 1369 و در سال 1394 به شهادت رسید.

در پشت جلد کتاب شبیه خودش می خوانیم:

زمان ارتقاء درجه اش رسیده بود. آن روزها داشت آماده می شد دوباره برگردد سوریه. هم قطارهایش قبل تر رفته بودند دنبال کارهای اداری ترفیع و بیشترشان هم درجه جدید روی دوششان نشسته بود. مدام هم به حامد می گفتند: «بیا برو دنبال درجهت. خودت پی کارت رونگیری، کسی نمیاره درجه بچسبونه روی دوشت!» حامد اینها را می شنید و لبخند میزد. یک بار هم که یکی از رفقای صمیمی اش پاپی اش شد که «چرانمیری سراغ کارای درجهت؟» گفت: «عجله نکن عبدالله! درجه دادن و درجه گرفتن بازی دنیاست. اصلش اونه که درجه رو خدا به آدم بده! خدا بخواد می بینی که درجه م رو توی سوریه از دست خود خودش می گیرم!»

ویدئو معرفی و مشخصات کتاب شبیه خودش را ببینید:

 

 

بخشی از کتاب شبیه خودش:

خیلی سال بود که یکدیگر را می شناختند. جعفر و حمیده، پسرعمه دختردایی بودند و هم سن وسال و هم بازی. هردو در یک خانه بزرگ با اتاقهای فراوان در محله طالقانی تبریز به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. برای همین بود که بوته های محبت شان خیلی زود به هم گره خورد و حمیده نشست پای سفره عقد. چند ماه بعد، یکی از اتاق های خانه قدیمی پدر حمیده را برداشتند برای خودشان و عروسیشان سر گرفت و رفتندسر زندگی زیبایی که می خواستند باهم بسازند. محله شان پشت مسجد فاطمیه خیابان طالقانی بود. همسایه هایی داشتند که همه همدیگر را می شناختند و خانه یکی بودند و از خوب و بد زندگی هم خبر داشتند و کمک حال هم بودند. جعفر به جز یک مغازه میوه فروشی که با دوستش شریک بود، از مال دنیا چیزی نداشت. روزش یا پشت دخل مغازه می گذشت یا در هیئت بازاریا هیئت خودشان در محله طالقانی. شب به شب با گل میوه ها به بغل می آمد خانه. با پادر را باز می کرد و میوه ها را می ریخت داخل حوض وسط حیاط تا سیبهای سرخ و گلابی های درشت در آب قل بخورند و حمیده با صدای بسته شدن در بیاید به استقبال مردش که با دست پر آمده بود.

خدا اولین پسرشان رادی ماه سال ۱۳۶۴ به آنها داد. اسمش را امیر گذاشتند. امیر چهار، پنج ساله بود و هنوز قد نکشیده بود که خدا برادری به او عطا کرد و اسمش را گذاشتند حامد، وحامد شد همه دنیای برادرش و امیر پر شد از خوشحالی اینکه از تنهایی درآمده. آبان سال ۱۳۶۹ بود که جمع کوچک خانواده جعفر جوانی چهارنفره شد. بچه های جعفر خیلی زود بزرگ شدند. او اصلا نفهمید کی حامد راه رفتن یاد گرفت و کی زبان باز کرد. همیشه دوست داشت پسر داشته باشد و پسرهایش را با خودش ببرد مسجد و مجلس امام حسین عیلام. همین طور هم شد. خدادو پسر به او داد و بچه ها، هم قدم پدرشان هیئتی شدند. جعفر چقدر ذوق می کرد وقتی میدید پسرهایش با آن جثه ریز و سن ودان کم، قند و خرمای هیئت را پخش می کنند و در صف شاه حسین گویان دهه محرم خودشان را جامی کنند.

کتاب شبیه خودش صفحه 12

خرید کتاب جامع المقدمات

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس