مجموعه 5 جلدی قهرمان من / قهرمانان این خاک را به کودکان معرفی کنیم + مسابقه و جوایز فراوان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


کتاب قصه های پندآموز وقت خواب - دفتر پنجم

مولف (پدیدآور) :

زینب علیزاده لوشابی


قیمت پشت جلد: 600000 ریال
قیمت برای شما: 570,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 29 شهريور 1401

توضیحات

اگر ما خوراک و غذا را برای کودکان به عنوان غذای جسم در نظر بگیریم؛ قطعا قصه ها برای آنها همچون غذایی لذیذ برای روحشان می باشد علل الخصوص قصه های پندآموز.

کتاب "قصه های پندآموز وقت خواب" در دفتر پنجم خود نیز با دارا بودن چندین داستان زیبا به همراه تصویرگری های خارق العاده بهترین گزینه برای پر کردن وقت پیش از خواب کودکان می باشد.

قصه دلقک زیرک و حرف حق:

پادشاه کنار پنجره اتاقش نشسته بود و بیرون را نگاه می کرد. او حوصله اش سر رفته بود. در حیاط قصر نگهبان ها می رفتند و می آمدند. هیچ خبرتازه ای نبود. گربه ای گوشه قصر نشسته بود و میو میو میکرد. پادشاه چشمش به صفحه شطرنجی که روی میز اتاقش بود افتاد. او خمیازهای کشید و نگهبان را صدا زد.

وقتی نگهبان آمد پادشاه به او گفت: به دلقک بگو بیاید.

نگهبان رفت که دلقک را صدا بزند. دلقک کسی بود که در قصر پادشاه زندگی می کرد و وظیفه اش خنداندن و سرگرم کردن پادشاه بود.

دلقک آمد. پادشاه به میزی که شطرنج رویش بود اشاره کرد و خودش روی صندلی پشت میزنشست. دلقک هم روی صندلی مقابل نشست. بازی شروع شد. اتاق ساکت بود و فقط صدای مهره های شطرنج که روی صفحه جابه جا می شدند توی اتاق می پیچید. آن دو کمی که بازی کردند دلقک ناگهان بشکنی زد و گفت: مات ! قربان شما مات شدید و باختید.

پادشاه که از باختن خودش عصبانی شده بود یک سیلی محکم توی گوش دلقک زد و بعد بلند شد و چند تا لگد محکم هم به دلقک زد. دلقک بیچاره که نمی توانست چیزی بگوید تحمل کرد و چیزی نگفت.

پادشاه وقتی حسابی دلقلک را کتک زد گفت: بیا یک دست دیگر بازی کنیم. این دفعه حتما تو را شکست می دهم. دلقک مجبور بود قبول کند بنابراین با هزار ترس و لرز پشت میزنشست.

آن ها دوباره بازی کردند و این بار هم شاه بازی را باخت؛ اما هنوز نفهمیده بود که باخته است. دلقک که می ترسید به او بفهماند که باخته است، از پشت میز بلند شد و رفت گوشه اتاق که چند پتوی ضخیم روی هم بود. او پتوها را روی خودش انداخت و از زیر پتو داد زد: قربان مات ! شما این دفعه هم باختید.

شاه که با تعجب به حرکات دلقک نگاه می کرد وقتی این حرف را شنید به صفحه شطرنج نگاه کرد و فهمید که باخته است. بعد رو به دلقک گفت: خوب چرا زیر پتو قایم شده ای؟

دلقک گفت: ببخشید قربان ، اما شما تحمل شنیدن حرف حق را ندارید عوض اینکه سعی کنید بهتر بازی کنید، با شنیدن خبر شکستتان من را که بیگناه هستم کتک می زنید. پادشاه با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت؛ چون می دید دلقک راست میگوید. او تحمل شنیدن حرف حق و درست را نداشت و دلقک بیچاره را کتک می زد.

صفحه 20 کتاب قصه های پندآموز وقت خواب - دفتر پنجم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->