کتاب "تنها گریه کن" روایت اشرف سادات منتظری (همراه با مسابقه + جوایز نقدی) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 170000 ریال
قیمت برای شما: 161,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 19 تير 1400

توضیحات

کتاب آخر شهید می شوی پانزدهمین سری از کتاب های مدافعان حرم انتشارات روایت فتح است که روایتگر زندگی شهید صادق عدالت اکبری می باشد اما با یک تفاوت مهم که این بار روایت گر یک مادر است مادری که فرزندش به دفاع از حریم اهل بیت برخواست. باید این بار از رواق منظر چشم مادر شهید صادق عدالت اکبری(حاجیه خانم حکیمه غفوری) با صد هزار دیده به تماشا بنشینیم از زمانی که پسرش دیده هایش را به جهان گشود تا زمانی که به جای صادق، تابوت برایش آوردند

آشنایی بیشتر با آخر شهید می شوی از زبان نویسنده:

در زندگی و مرام صادق، هرجا را که دیدم و هر روایتی که شنیدم، نقش پررنگ و پر اثر مادرش هم بود و انگار هرجا که صادق رفته، رد قدمهای مادرش هم بوده و به ذهنم آمد که مادر را روایت کنم و روایت مادر را از صادقش. که او « عاشق صادق» بود و صادق در عشقی که داشت؛ صادق. باید مادر باشی، مادرِ صادق باشی و باید مادر شهید باشی، باید در دیده مادر نشینی که حسن تمام و مدام «صادق» را ببینی و ناملایمات و دلتنگی ها و زخم زبان ها، تو را از ایثاری که کرده ای پیشمان نکند و راضی شوی بعد از شهادت یکی از دو پسرت، پسر دیگرت بازهم راهی جبهه سوریه شود. و این برنمی آید الا از مادر شهید که «قبل از آن که مادر شهید می شود؛ شهید می شود... .»

در کتابی که پیش رو دارید، شهید صادق عدالت را که شهادتش او را باصد هزار جلوه برون آورده و تجلی داده، از رواق منظر چشم مادرش، باصد هزار دیده به تماشا نشسته ام. زندگی حاجیه خانم حکیمه غفوری (مادر شهید) را از روزهای دهه چهل وتولدش در خانه ای قدیمی در کوچه پس کوچه های محله قره آغاج تبریز روایت کرده ام. در ادامه اش از روزی که قد کشید و قاطی انقلابی ها شد، ازدواج کرد، صاحب اولاد شد و با سختی ها ساخت و زندگیش را ساخت و دو پسرش را داماد کرد گفته ام. به روزی که صادق را راهی جبهه سوریه کرد و به امید برگشتنش نشست رسیدم و وقتی که به جای صادق، تابوت برایش فرستادند. 

این کتاب که حکایت حيات دائم مسندنشین قدس و طائر جنات خلد؛ مدافع حرم زینبی، شهید صادق عدالت اکبری رضوان الله علیه است به روایت مادر و در برابر عظمت شهادت صادق و بزرگی ایثاری که مادرش کرده و می کند، پر کاهی بیش نیست را تقدیم همت بلند مادری می کنم که به فضل خدا و به کرم الهی، اجرش را دو برابر و در دو نوبت خواهد گرفت؛ یکی برای صبری که در هجرت و جهاد همسرش به خرج داد و یکی برای تربیت و تقدیم گلی مانند صادق به گلزار همیشه سبز و سرخ شهادت....

روایت دوستی تا بهشت در کتاب آخر شهید می شوی:

فکر نوشتن درباره صادق روزی به سرم افتاد که رفته بودم تبریز برای رونمایی کتاب «شبیه خودش» در پاتوق کتاب فیروزه. تابستان سال ۹۵ بود و دو سه ماه بیشتر از شهادت صادق نمی گذشت. مجلس برای رونمایی کتاب شهید حامد جوانی بود و نمیدانم چرا حرف سمت شهید صادق عدالت اکبری رفت. پدر حامد که رفت پشت تریبون، باز حرف صادق پیش آمد. می گفت صادق دو روز قبل شهادتش، زنگ زده بود از ادلب سوریه که روز پدر را عوض حامد بهش تبریک بگوید، گفته بود: «این جاپیش حامدم»... «خیلی زود برمی گردم....» و پدر حامد مانده بود که ادلب کجا ولاذقیه- محل شهادت حامد- کجا.... 

چند روز بعد وقتی خبر شهادت صادق توی شهر پیچید، هردو جمله معنی شده بود؛ «هم پیش حامد بودن» و هم «زود برگشتنش....» بعد شنیدن حکایت پیش هم بودن حامد وصادق، دقت کرده ام هرجا اسم یکی شان می آید، ناخودآگاه اسم آن دیگری هم قطار می شود پشت سرو هرجا عکس یکیشان هست، عکس آن دیگری هم هست؛ درست کنارهم. وهیچ جا ندیده ام، فاصله ای بین این دو باشد. چه در بیلبوردهای کنار کمربندیهای تبریز و چه در بنری که در روستایی دوردست در آن سوی اهر و کلیبر عکس شهدای آذربایجانی مدافع حرم را چاپ کرده باشند. انگار که دوستیشان در دنیا تا بهشت کشیده شده و این دوتا قیامت باهمند و دنیای صادق عدالت که محشور با شهید بود در آخرتش هم ادامه یافته است. شاید بی حساب نباشد این باهم بودن.

پیشنهاد کتاب: عصرهای کریسکان

پیشنهاد ما : کتاب با بابا

در بخشی از کتاب آخر شهید می شوی می خوانیم:

بعد از رفتن صالح، زمین و زمان را هم به هم می دوختی نمی توانستی جلوی رفتن صادق را بگیری. ناخوش احوالی پدرش به کنار، قانونی وجود داشت که اجازه نمیداد دو نفر از یک خانواده همزمان در منطقه جنگی باشند. دلم به این خوش بود که تاصالح آن جاست، صادق هر کار و کلکی هم سوار کند، نمی تواند برود. اما دو هفته هم طول نکشید که کار صادق هم راه افتاد و از طریق بچه های سپاه تهران توانست برگه اعزام بگیرد برای سوریه. باز یک جای کار می لنگید.

صادق تا برگه اعزام دستش نرسیده بودنگذاشت دستش رو شود که با چه ترفندی توانسته کارش را درست کند. روزی که با ورقه اعزام و یک جعبه شیرینی آمد مشتلق بدهد که کارش حل شده، بالاخره مُغُر آمد که با اسم مستعار پدرش توانسته برگه را بگیرد. حاج رضا را آن سالها که توی سپاه قدس بود و مدام در حال تردد به شمال عراق، با اسم مستعار رضا اکبری میشناخت صادق رفته بود تهران و دوستان قدیمی پدرش را در سپاه قدس پیدا کرده بود و به هرکلکی که بود با اسم صادق عدالت اکبری برگه را گرفته بود. حاج رضا این که شنید گفت: «آخرش این اسم مستعار ما هم از دست تو در امان نماند....»

روز دقیق اعزامش مشخص نشده بود و هی پس و پیش میشد تا هفتم اسفند که صبح زنگ زدند بهش که تا ۲۴ ساعت دیگر خودت را برسان فرودگاه امام که اعزام شوی. هفتم اسفند نود و چهار روز برگزاری انتخابات مجلس بود و حاج رضا از طرف شورای نگهبان مامور شده بود برود مرند و از شب قبلش رفته بود آنجا. صادق به رغم همه شیطنت ها و شلوغ کاری هایی که معمولا داد پدر و مادرها از دستشان بلند است، احترام حاجی را داشت و بی اجازه و خداحافظی ممکن نبود برود. زنگ زد به حاجی که بپرسد مرند است یا روستاهای اطراف که جلدی برود و پدرش را ببیند و برگردد. هر کاری کرد، حاجی راضی نشد که صادق برود مرند و برگردد و پای تلفن خداحافظی کردند و صادق حلالیت طلبید از پدرش. حاج رضاهم گفت: «این نصف روز را دور دوست و رفیق هایت را خط بکش و بیشتر با خانمت باش. مراقب اسم مستعار من هم باش. سالم ببر وسالم برش گردان. اسمم را دستت امانت میدهم!» صادق اما کیفش کوک بود. هی برای خودش می خواند «عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است        دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است...» . هی می رفت و می آمد و از ذوقش می پیچید به پروپایم و می گفت: «ننه! دیدی بالاخره من هم راهی شدم... دیدی خدا پشت در نگهم نداشت... دیدی خدامراد دلم را داد... دیدی دعایت اثر دارد....» 

صفحه 122 کتاب آخر شهید می شوی 

 

 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس