کتاب "تنها گریه کن" روایت اشرف سادات منتظری (همراه با مسابقه + جوایز نقدی) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 400000 ریال
قیمت برای شما: 380,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 30 مرداد 1400

توضیحات

کتاب "رنج مقدس 2" اثری از نرجس شکوریان فرد که توسط انتشارات عهدمانا در قطع رقعی و در 200صفحه به چاپ رسیده است. نویسنده در این کتاب که ادامه اثر قبلی خود می باشد، به سراغ شخصیت فرعی داستانش رفته است. داستان کتاب مربوط به مصطفی می باشد.

درباره کتاب رنج مقدس 2:

کتاب حاضر که ادامه رمان قبلی خانم شکوریان فرد می باشد، درباره مصطفی شخصیت فرعی اثر ابتدایی ایشان و حوداثی که حول این کاراکتر ایجاد شده است. جلد قبلی این رمان از جمله کتاب های فروش بازار بود و این جلد هم نیز از این قاعده مستثنی نیست. در جلد اول این اثر از نکته های زیبا و شیرین سبک زندگی اسلامی بهره مند شدیم و کسانی که این کتاب را خواندند توانستند با آن ارتباط خوبی برقرار کنند. با این اوصاف پیشنهاد میکنیم که ادامه این کتاب جذاب یعنی «رنج مقدس 2» را از دست ندهید. با مصطفی و داستانش همراه شوید تا ببینید که برای او چه اتفاق هایی افتاده است.

 

در بخشی از کتاب رنج مقدس 2 می خوانیم:

اتاق خالی بود انگار. حتی شیرین هم نبود. دو قدم برداشت تا داخل را بهتر ببیند که کسی پشت سرش در را بست. به ضرب روی پا برگشت. شیرد پیش بود چرا؟ دست شیرین در را قفل کرد و کلید را در آورد. نگاه مصطفی روی در ماند و کلیدی که در دستان شیرین پنهان شد. سرش را بالا گرفت و در صورت آرایش کرده شیرین دنبال هدفش گشت. نمی فهمید فضا را. رو برگرداند، جز تخت. میز آرایش و میز بهم ریخته کامپیوتر چیزی ندید.

نمی توانست تحلیل کند، یا شاید هم فهمیده بود در چه موقعیتی قرار گرفته و نمی خواست درک کند حال و شرایط را. چند لحظه، فقط چند لحظه نگاهش را در صورت شیرین قفل کرد، مطمئن شد که چه اتفاقی افتاده است. رو گرفت از نگاه آتشبار شیرین. ظاهر همه چیز همان طور بود که بود، جز مصطفی که حس کرد خودش سر جایش نیست.

- مصطفی!

صدای شیرین باعث شد دوباره سر برگرداند. اما این بار نگاهش را به در دوخت. قفل خالی از کلید، دهانش را قفل کرد و ذهنش را از هنگی درآورد.

- ببین مصطفی من مجبور شدم.

ابروهایش در هم گره خورد و عقب کشید از رو در رو بودن با شیرین.

- درو باز کن برم.

مصطفی نمی خواست که باور کند فضای به وجود آمده را.

- خاله کجاست؟

- خیلی بی وجدانی مصطفی. خیلی بی حسی. من بارها حسم رو بهت گفتم. خودت میدونی از کی تورو میخواستم.

گفته بود. از پانزده سالگی هربار به گونه ای نه فقط به گوش مصطفی، به چشم و حس دلی مصطفی اعتراف کرده بود. شیرین بغض کرد اما پوزخند زد: نامه برات نوشتم...

صفحه 57 کتاب رنج مقدس 2

 

پیشنهاد کتاب: زنان عنکبوتی

 

مادر خندید و تلفن را برداشت. مقابل چشمان متعجب مصطفی با لیلا و مادرش صحبت کرد و گفت که یکی دو بار جوان ها همدیگر را ببینند. اگر طرف مادرش نبود و اگر خودش مصطفی نبود فریادش بلند می شد. اما فقط سری تکان داد و از خانه زد بیرون! مانده بود چه طور کار مادر را جمع کند. چه کار کند که زندگیش با تدبیر خودش جلو برود نه با برنامه ریزی دیگران! موبایلش را در آورد. باید با پدر لیلا یا با علی صحبت کند. بهتر بود پیام بدهد. مانده بود چه بنویسد. صفحه را روشن کرد. دلش خواسته بود و مردد بود.

شماره پدر لیلا را پیدا کرد. می دانست که خیلی چیزها را باید بداند و حالا طبق برنامه ای که ریخته بود جلو نمی رفت و مادر با تدبیر خودش زمان را جلو انداخته بود. باید طوری می نوشت که هم بتواند قبل از دیدار دوباره با پدر و علی صحبت کند و هم دختر را محک بزند و بگوید و بشنود. پیام داد به پدر لیلاو اجازه خواست تا بیشتر به با لیلا آشنا شود؛ یکی دو بار تماس تلفنی قبل از دیدار بعدی! پیام را که فرستاد انگار عصبی تر شده بود. از در حیاط بیرون رفت که سینه به سینه شوهر خواهرش شد

- به به آقا دوماد. دیروز عذب امروز متاهل. نری شیرینی بخری که خودمون خریدیم .

اصلا زمین و زمان با هم هماهنگ شده بودند که تقدیرش رقم بخورد. جواب پیامکش رسید. پدر لیلا شماره را فرستاده بود. ترجیح میداد قبل از تماس با او، قراری با علی بگذارد. زاویه دید برادرها شاید غیرت مندانه باشد اما به حقیقت شخصیتی خواهرشان خیلی نزدیک تر است. غالبا غلو نمیکنند اما دفاع می کنند. باید طوری سوال میکرد که علی را حساس نکند، همراه کند. شماره على را که گرفت جملاتش را طوری تنظیم کرد تا همان شود که می خواست. فردا کنار درب دانشگاه همدیگر را می دیدند. تا فردا خدا بزرگ بود چنان چه از ازل همین بود...

 صبح باید برای حل تمرین به جای استاد میرفت سر کلاس. تمام تلاشش این بود که ...

صفحه 129 کتاب

 

پشت جلد کتاب رنج مقدس 2:

شیرین نمی دانست مصطفی در چه برزخی دست و پا می زند. نمی دانست باید چه کار کند. معلم ریاضیشان گفته بود آرزویی که ممکن است فقط در حد و قیافه یک خیال بماند را کنار بگذارید. چون زمانی به خودتان می آیید که می بینید این آرزو مثل بادکنک بوده، حجم زیاد داشته اما فقط باد هوا!

شیرین این حرف را خوب می فهمید؛ اما نمی خواست قبول کند. می ترسید اما کنار نمی گذاشت...

 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس