کتاب "تنها گریه کن" روایت اشرف سادات منتظری (همراه با مسابقه + جوایز نقدی) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 135000 ریال
قیمت برای شما: 128,250 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: چهار شنبه 16 تير 1400

توضیحات

جنگ سوریه جنگ غریبی است، جنگی سخت وپیچیده که مثل نسیم در آن روایت می کند داستان شهید سید احسان حاجی حتم لو را. شخصیت داستان مثل نسیم یعنی شهید سید احسان حاجی حتم لو متولد یکم فروردین ماه 1363 می بشاد و پس از 30 سال زندگی در سیزدهم بهمن ماه 1393 در حلب سوریه به شهادت رسید.

آشنایی بیشتر با مثل نسیم:

دوست داشتم این شهید را بشناسم. اولین شهید مدافع حرم از شهرستان گرگان بود. این عنوان برای مردم شهر تازگی داشت، برای من هم. شاید حس کنجکاوی بود یا حسی شبیه به این، نمیدانم. هرچه بود ذهنم را پر کرده بود از کلی علامت سؤال. میشد تحقیق کرد و به نتیجه رسید. تصمیم گرفتم این کار را بکنم. سراغ کسانی رفتم که تصویرهایی کوچک و خاطراتی کوتاه اما شنیدنی از شهید در ذهنشان داشتند. خاطراتی که لابه لای اتفاقات ساده و روزمره زندگی متولد می شدند. آنها را شنیدم و کنار هم چیدم. هر تصویر، تصویرهای دیگری را هم روشن کرد و کامل و کامل تر شدند. حالا تابلویی داشتم که چهره شهید را برایم ترسیم می کرد، تابلویی که میشد به آن نگریست و قدری تأمل کرد.

جنگ سوریه جنگ غریبی است، جنگی سخت و پیچیده، پر از نامردی و نامردمانی. این جنگ، نبرد باورهاست. باید اول با خودت کنار آمده باشی که بتوانی از میان این همه شک وشبهه ای که شهر و زمانه در دلت می افکند، خانه امن و راحتت را رها کنی و بروی وسط این میدان سخت. این کتاب تقدیم به مردان مرد این میدان است.

ویدئو معرفی کتاب:

پیشنهاد کتاب: عصرهای کریسکان

پشت جلد کتاب مثل نسیم:

سید احسان را با تعدادی از بچه‌ها می‌گذاشتم یک اکیپ تجهیزات را که به بچه‌ها می دادم. وقتی میدید بعضی از وسیله‌ها ناقص است هم آنها را برای خودش بر می‌داشت و بهتر ها را بین بچه ها تقسیم می‌کرد یک وقت می‌دیدی که سر نیزه شکسته یا دسته اش شکسته و وقتی می‌خواهد باهاش کار کند کف دستش را اذیت می کند می گفتم خوب سید جان چرا این رو برداشتی میخندید و میگفت فرقی ندارد می‌خواهد یکی دیگر بر دارد من بر می دارم

در بخشی از کتاب مثل نسیم می خوانیم:

سید خیلی مراعات دیگران را می کرد. به هیچ عنوان حاضر نبود که سربار کسی باشد یا بخواهد زحمتی برای کسی داشته باشد. ولی برعکس، خودش همیشه زحمت بچه ها را می کشید. هر موقع . بچه ها می خواستند مشهد بروند یا به هر دلیلی گذرشان می افتاد به گرگان، به اجبار بچه ها را چند روزی آنجا نگه می داشت و از آنها پذیرایی می کرد. با هرکس رفاقتی داشت، از دل و جان برایش مایه  می گذاشت.

آن قدر که فکر می کردی تو تنها دوست صمیمی اش هستی. در صورتی که وقتی بررسی می کردی، می فهمیدی در رفاقت با دوستانش هیچ فرقی نمی گذارد و برای همه سنگ تمام می گذارد. بعد از دوره آموزشی، بچه ها از هم جدا شدند و هرکدام رفتند شهر خودشان، اما آقاسید بعد از آن هم از همه خبر می گرفت. بس که ارتباطش خوب بود، شاید سید را از بچه هایی که همشهری های خودم بودند، بیشتر میدیدم. مطمئنم سید سیروسلوکش را از خیلی سال قبل داشته. همان سال ۱۳۸۱ توی آموزشی دائم الوضو بود.

یک تسبیح مشکی دور مچش می انداخت و هروقت فرصت می کرد ذکر می گفت. خوب یادم هست. یک گوشه از پادگان تبریز، خارج از محدوده آسایشگاه ها، درست جایی که مثل بیابان چیزی دوروبرش نبود، یک فضای سنگر مانند تقریبا زیرزمینی، شده بود محل دعا، زیارت عاشورا و قرآن خواندن بچه ها. درست نمی دانم این محل برای چه منظوری درست شده بود، ولی هرچه بود به خاطر موقعیت و حس وحال غریبی که داشت، شده بود محل سیروسلوک بچه ها. بعد از نماز مغرب در تاریکی شب و خاموشی، معمولا آنهایی که اهل شب زنده داری بودند، تک تک یا چندنفره می رفتند آنجا. شاید....

صفحه 182 کتاب مثل نسیم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس