فروش انواع کتب کمک آموزشی با ارسال رایگان + هدیه حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


رقص روی یک پا


قیمت پشت جلد: 500000 ریال
قیمت برای شما: 475,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 29 شهريور 1400

توضیحات

گاهی از گذشته ها فاصله میگیریم و دورادور برایش دستی تکان می دهیم. کتاب "رقص روی یک پا" با بیان خاطرات اسماعیل یکتایی مارا همراه با خود تا زمان های گذشته میبرد که کار گفتگو و نگارش این خاطرات را مصطفی مصیب زاده انجام داده است. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر در قطع رقعی وبا 518 صفحه به چاپ رسیده است

معرفی کتاب رقص روی یک پا از زبان نویسنده:

دفاع مقدس بخش بزرگی از تاریخ این مرز و بوم است، آنقدر بزرگ که اگر بگویم به اندازه تمام تاریخ ایران حرف دارد، زیاده گویی نکرده ام. حال سوال اینجاست که دفاع مقدس را می توان نوشت و یا می توان به تصویر کشید؟ شاید نه؛ مگر اینکه در دل آدم هایی باشیم که خودشان دریا دل بودند و میان معرکه حضور داشتند.

اسماعیل یکتایی لنگرودی یکی از همین آدم هایی است که با حضور در فضاهای مختلف، جنگ را با گوشت و پوست خود لمس کرده است. آشنایی من با یکتایی به دی ماه سال ۱۳۸۸ برمی گردد. روزی که آقای محمد پر حلم دست من را گرفت و برد و پای صحبت های ایشان نشاند.

اسماعیل یکتایی دو سال و نیم از عمر خودش را در اردوگاه های عراق سپری کرد. کسی که حتی در دوران اسارت هم امید را از یاد نبرد و با وجود تمام فشارها و شکنجه ها، تا جایی که می توانست زندگی را برای خود و هم بندانش اسان کرد. یکتایی در طول دوران اسارت درس خواند و درس داد، شکنجه شد و خم به ابرو نیاورد، اما تهمت همدستی با بعثی ها آنهم از طرف خودی ها روحش را آزرد. یکتایی تا آخرین لحظه مبارزه کرد و به امید آزادی روزهای تلخ تنهایی را پشت سر گذاشت تا شهریور ماه ۱۳۸۹ که لحظه رهایی فرا رسید. اما انگار اسماعیل دل بازگشت نداشت، انگار چیزی از او در خاک عراق جا مانده بود.

برای نخستین بار که پای حرف های او نشستم با خودم گفتم مگر می شود فردی پس از گذشت این همه سال اتفاقات را اینطور با جزئیات به یاد داشته باشد. اما هر چه پیش رفتیم بیشتر به این آمادگی ذهنی پی بردم. یکتایی خودش جزء نخستین کسانی است که در عرصه تاریخ شفاهی اسارت دست به قلم برده و در سال ۱۳۷۰ بخش کوچکی از خاطرات دوران اسارتش را به چاپ رسانده است؛ گذشته از این، چاپ بیش از شش عنوان کتاب دیگر در کارنامه کاری ایشان به چشم می خورد.

کمی که جلو رفتیم به دلیل شیوایی کلام وی کار برایم چنان شیرین شد که دوست داشتم هر روز پای صحبت ایشان بنشینم. حرفهایی که از دل بر می آمد و بر دل می نشست. که گویی داستان زندگی خود را مرور می کنم.

رقص روی یک پا حاصل پنجاه ساعت گفت وگو در دفتر کار جناب آقای یکتایی است. در این اثر سعی شده است بدون دخل و تصرف در گفته های راوی و با نهایت امانت داری و همچنین با زبانی ساده و روایت محور پیش برویم. خاطرات پیش رو صرفا چیدن کلمات در کنار یکدیگر نبوده، بلکه همواره سعی بر رونمایی و شناساندن بخش کوچکی از تاریخ این مرز و بوم است. تاریخی که ریشه در اعتقادات ما دارد و شناخت زوایای پنهان آن می تواند مردم این سرزمین را با بخشی از تاریخ دفاع مقدس کشورمان آشنا کند. از همین رو با وسواسی خاص در پرداختن به فضاها و شخصیت ها سعی شده است تا مخاطب همراه شخصیت های روایت پیش برود.

شهیدی با بدنی خوشبو:

بچه ها از شادی اشک می ریختند ولی عراقی ها از اینکه می دیدند بدن آن شهید خوشبو شده تعجب کرده بودند و شاید هم تحت تاثیر آن فضا قرار گرفته بودند، این را می شد از میان حرفهایشان فهمید. صبح وارد شهر تکریت شدیم. بیابان وسیعی بود با خانه هایی که در دل آن ساخته بودند. اردوگاه تکریت در دل کویر بود. وارد که شدیم یاد حرف دکتر حمید افتادم و دنبال میز پینگ پنگ و زمین والیبال میگشتم.

با خودم گفتم: امروز استراحت می کنم ولی فردا حتما باید به نامه برای خانواده ام بنویسم. اگه بشه یه عکس هم بگیرم و براشون بفرستم خوبه. اتوبوس ها را میان محوطه خشک و بی آب و علف اردوگاه نگه داشتند و تعدادی از افسرهای عراقی آمدند و شروع به صحبت کردند. خیال کردم دارند خوش آمد می گویند. یکی از آنها از بین صندلی های اتوبوس حرکت کرد و نگاهی به بچه ها انداخت. لبخند به لب داشت. گفتم: «شاید میخواد به مجروحها کمک کنه که برن پایین.»

دستم را دراز کردم او هم با همان لبخند دستم را گرفت و بلندم کرد و بعد یک دفعه من را کف اتوبوس پرت کرد و با سر به یکی از صندلی ها خوردم و چشم هایم سیاهی رفت. به زور بلند شدم. بیرون را نگاه کردم. دیدم تونلی از سربازهای عراقی تشکیل شده است. دست یکی کابل، یکی باتوم و دیگری میله بود. با فریاد یکی از افسرها وارد تونل شدیم و از هر طرف ضربه ای می زدند و صدای فریاد بچه ها بلند شده بود. بی رحمانه می زدند. ضربه ای به سرم خورد و عصا از دستم افتاد. نقش زمین شدم، یکی از بچه ها کمکم کرد تا بلند شوم. کتک زدن ها که تمام شد ما را وسط محوطه نشاندند. یکی از افسرها که فارسی بلد بود گفت: «داخل شما کسی هست که دکتر باشد؟»..

صفحه 305 کتاب رقص روی یک پا

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس