کتاب 📕 24 ساعت تا مرگ 📕 جدیدترین اثر انتشارات خادم الرضا (ع) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 300000 ریال
قیمت برای شما: 285,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 29 تير 1400

توضیحات

کتاب آن مرد با باران می آید نوشته خانم وجیهه سامانی و از انتشارات کتابستان است که رهبر انقلاب بر آن تقریظ زده اند و در مورد نوجوانی به نام بهزاد و در ماه های پایانی انقلاب اسلامی می باشد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب آن مرد با باران می آید:

بسیار خوب و هنرمندانه و پرجاذبه نوشته شده است تصویری که از ماه های آخر مبارزات نشان می دهد درست و روشن و واقعی است که به گمان من همه جوان ها و نوجوان های امروز به خواندن این کتاب و امثال آن نیاز دارند از نویسنده کتاب باید تقدیر و تشکر شود انشاالله. سید علی خامنه‌ای مردادماه سال ۱۳۹۸

برشی از کتاب آن مرد با باران می آید:

مامان نگران و دلواپس مدام دوره کرسی راه می‌رود و همین طور که اتاق را جمع و جور می‌کند زیر لب حرف می‌زند اگر باباتون خواستن مدرسه چی؟
بفهمه پوست بهزاد رو میکنه جواب مدیر و ناظم شو چی بدیم اگر اخراجش کنند چی؟ من بلاتکلیف کنار پنجره ایستادم و یک چشمم به مامان است و یک چشمم به بهروز که نشسته روی لبه پنجره و سعی می کند مامان را راضی کند
به ساعت روی طاقچه نگاه می کنم ده دقیقه مانده به هشت الان دیگر حتماً صف ها به طرف کلاس ها راه افتادند رو به بهروز می کنم اگر اخراجم کنن؟
نگاه معنی داری به من می کند و با دلخوری می‌گوید یعنی ترجیح میدی واسه تولد این شاه ظالم بری تو خیابونا رژه بری
با شرمندگی می گویم نه نمی خواهم جوری رفتار کنم که بهروز از من ناامید شود باید برای یک بار هم که شده ترس و بزدلی را بگذارم کنار
بهناز از زیر کرسی به ما نگاه می کند. خیلی دلم می خواهد بدانم اگر جای من بود چه کار می کرد؟

کتاب آن مرد با باران می آید صفحه ۶۰

یادش بخیر:

آسمان یک دست آبي است. فقط چندتکه ابرکوچک دور و بر خورشید می پلکند و گهگاه روی زمین سایه می اندازند. آفتاب کم رمق و بی جان پاییز کمی از سوز و سرمای هوا را گرفته است، اما نسیم خنکی که می وزد، بدنم را مورمور می کند. عصر جمعه دلگیری است. زمین خاکی فوتبال سوت و کور است. هیچ کدام از بچه ها نیامده اند. یادش به خیر! تا همین چند وقت قبل، بعدازظهرها این جا چه خبر بود. از مدرسه نرسیده به خانه، ناهارمان را می خوردیم و مشق هایمان را نوشته و ننوشته، می زدیم بیرون و جمع میشدیم این جا. بعد، آن قدر طول و عرض زمین را می دویدیم و به سروکله ی توپ پلاستیکی می زدیم که از نفس می افتادیم. تا غروب که هوا تاریک میشد و چون زمين چراغ برق و روشنایی نداشت، از زور تاریکی مجبور میشدیم،  خسته و عرق ریزان برگردیم خانه.

 عصرها این جا قیامت برپا بود. صدای سوت و کف تماشاچی ها و قیل وقال بازیکن ها و دعوا و مرافعه و جرزنی های گاه و بیگاهمان تا هفت محله آن طرف تر هم می رفت. بیشتر وقت ها هم سربازهایی که پاس داشتند، از آن طرف سيم خاردارهای پادگان قلعه مرغی، یا از روی برجک های دیده بانی، می ایستادند به تماشای ماه.

اما حالا زمین خاکی، سوت و کور و غریب، افتاده یک گوشه و از آن همه جنب و جوش و هیاهو، هیچ خبری نیست. اصلا انگار بچه ها دیگر دل و دماغ هیچ چیز را ندارند؛ حتی بازی کردن را. به طرف زمین که می آمدم، میدانستم از سعید و يونس و چندتای دیگر از بچه ها خبری نیست. اما فکرش را هم نمی کردم هیچ کدام از بچه های تیم نیامده باشند. فقط کمی آن طرف تر، دو سه تا از بچه های کوچه پشتی مان دور هم جمع شده اند و پچ پچ میکنند. با بچه های کوچه پشتی همیشه جنگ و درگیری داریم، اما حالا از فرط بی حوصلهگی و تنهایی، به طرفشان می روم ببینم دارند با هم چه می گویند....

صفحه 71 کتاب آن مرد با باران می آید

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

 

 

موارد بیشتر arrow down icon