مسابقه کتابخوانی (عسل مثل یه قصه) + همراه با جوایز نقدی حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 490000 ریال
قیمت برای شما: 416,500 ریال 15 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: چهار شنبه 21 دي 1401

توضیحات

همه ضرب المثل ها شیرین اند. مثل قند! و گاهی از قند و نبات و شکر که هیچ! از عسل هم شیرین تر! شاید به خاطر همین شیرینی و دل نشینی شان است که سال هاست به کار می روند. عمر بلندی دارند. عمر صد ساله و دویست ساله، نه! عمر هزار ساله...!

در کتاب "عسل مثل یه قصه" ما هم با توجه به همین نکته از میان 10 هزار ضرب المثل سرزمین عزیزمان، 44 ضرب المثل را برایتان انتخاب کرده ایم؛ 44 مثل عسلی! شیرین و دل چسب! بفرمایید عسل مثل یه قصه، نوش جان!

اگر می خواهید که کودکتان را با ضرب المثل ها آشنا کنید کتاب "عسل مثل یه قصه" به قلم سید محمد مهاجرانی بهترین گزینه است. تازه نه تنها کتاب می خرید بلکه جایزه های بسیار جذابی هم در انتظار شماست. 

مقدمه کتاب عسل مثل یه قصه:

یادش بخیر وقتی کودکی هفت هشت ساله بودم؛ کتابی در خانه داشتیم به نام «داستانهای مثل ها»

هر داستان درباره ی این بود که یک ضرب المثل چه جوری به وجود آمده است.

کبکش خروس میخواند
دوستی خاله خرسه
بادمجان هم آفت ندارد .....

در شب های سرد زمستان زیر کرسی ،گرم کنار مادر بزرگ مینشستم اول داستان را من میخواندم بقیه اش را او از حفظ میگفت! ضرب المثل ها هم داستانشان شیرین بود هم خودشان!

ضرب المثل ها چهار ویژگی جالب دارند کوتاه روان، جذاب و پرمغز و به خاطر همین است که از صدها و شاید هزاران سال پیش تاکنون ماندگار شده اند.

چهل و چهار سال بعد از آن روزهای شیرین ،کودکی نمیدانم چی شد که به دلم افتاد باز سری به شهر ضرب المثل ها بزنم و برایشان داستان بنویسم اول کمی دودِل شدم و نزدیک بود بیخیال شوم که یکهو به خودم گفتم ای بابا! حالا که تو هم وقت داری و هم علاقه شکر خدا سلامتی هم که برقرار است. پس دست به قلم شو و به قول معروف تا تنور داغ است نان را بچسبان.

بسم الله گفتم و کار را شروع کردم ولی دیدم اووووووه چند هزار ضرب المثل داریم به خودم گفتم چه طوری؟ و تا کی؟ برای این همه ،مَثَل میخواهی داستان بنویسی؟

با کمی فکر و یک لبخند به خودم جواب دادم معلوم است که نمی توانی؟

ولی خُب به قول معروف آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید
چهل و چهار ضرب المثل انتخاب کردم و برای هر کدام داستانی نوشتم و بعد تصمیم گرفتم نوشته هایم را به دوستان عزیزم آقای حیدری ابهری و آقای سبحانی نسب نشان بدهم و از آنان مشورت بخواهم زیرا به قول معروف سه کله بهتر از یک کله است.

آقای حیدری ابهری سالها با ضرب المثلها زندگی کرده و چند کتاب ضرب المثل دارد آقای سبحانی هم سالهاست کارشناس کتاب کودک است و کلی کتاب کودک و شعر و قصه خوانده و ارزیابی کرده است. به لطف خدا و با همفکری ،دوستان داستانها تمام شد.

آقای«صادقی» هم با تصویرهای تماشاییشان به کتاب صفا دادند و آقای «میرزایی» هم با صفحه آرایی ابتکاری و مدیریت هنرمندانه شان کار را تمام کردند و خیال ما را راحت!
کار را که کرد؟ آن که تمام کرد!

امیدوارم این آشی که دسته جمعی برایتان پخته ایم. دل چسب وخاطره انگیز باشد

گزیده اول از کتاب عسل مثل یه قصه:

حنا دور پذیرایی می چرخید و زیر مبلها را یکی یکی نگاه میکرد. حانیه کنارش آمد و گفت دنبال چی میگردی؟ من هم کمکت کنم.

حنا خسته و بی حال :گفت دنبال کفش طلا میکردم از صبح تا حالا گم شده. حانیه از تعجب دهانش باز ماند... ها؟ چی؟ کفش طلا؟ و بعد خندید و گفت حتماً توی خواب دیدی دختر پادشاه شده ای و توی قصر با کفش طلا راه میروی یا شاید کتاب قصه ای خوانده ای که عکس کفش طلا توی آن بوده.

حنا با آخم گفت این حرف ها چیه؟ نه خواب دیده ام نه قصه خوانده ام لنگه کفش عروسکم که اسمش طلاست گم شده. حالا فهمیدی؟

حانیه گفت آهان پس کفش عروسکت گم شده عجب! راستی خودش کجاست؟ حنا گفت خودش هم سه روز است گم شده حانیه قاه قاه خندید و گفت: «اسبت را گم کرده ای دنبال نعلش میگردی؟»

حنا بازاخم کرد آخه من اسب دارم؟ امروز چه حرف های عجیب و غریبی می زنی ها!

حانیه گفت: این یک ضرب المثل بود خب چرا اول دنبال عروسکت نمی گردی؟

گزیده دوم از کتاب عسل مثل یه قصه:

بهنام محکم شوت زد . شتَرررررق! شیشه ی مغازه مثل نُقل عروسی پخش و پلا شد!

آقا ناصر اخمو و عصبانی بیرون دوید و داد کشید ای وروجک های مردم آزار!

بچه ها هاج و واج گوشه ی زمین نشستند. على داخل مغازه رفت و گفت ناصر آقا زودباش توپمان را بده آقا ناصر گفت چه پُررو شیشه را شکستید طلب کارهم هستید! علی گفت ای بابا چرا لج بازی میکنی؟ خب توپ خورده مشت که توی شیشه نزده ایم آقا ناصر داد کشید تا عصبانی تر نشده ام برو بیرون! 

حمید رفت تو. هنوز حرف نزده آقا ناصر داد زد برو بیرون بچه! مزاحم نشو.

چند نفر دیگر هم رفتند اما آقا ناصر توپ را نداد که نداد. رضا گفت همین الآن با یک نقشه ی جالب توپ را میگیرم. لبخند زنان داخل رفت و پنج دقیقه بعد با توپ بیرون آمد. بچه ها که جلوی مغازه جمع شده بودند :گفتند چه طوری گرفتی؟

رضا گفت خیلی راحت! گفتم حالا یک بار خورده همیشه که نمی خوره تازه پولش را هم میدهیم یادتان هست چند روز پیش که باران شدید می آمد همگی تند و تیز صندوق میوه هایت را آوردیم تو. آقا ناصر هم خندید و توپ را داد.

حمید :گفت یعنی زبان خوش این قدر تاثیر دارد؟ پس بیخود نیست که میگویند «زبان خوش مار را از لانه بیرون می آورد».

آقا ناصر از توی مغازه داد زد پس ما مارهم شدیم. ای شیطون الآن میآیم نیشت میزنم هه هه هه!

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->