کتاب "باغ آلبالو" داستان زندگی زنی اشرافی به نام رانوسکی به قلم آنتوان پاولوویچ چخوف است. باغ آلبالوی بزرگی از طرف اجدادش به او ارث رسیده است. از آنجایی که تنها سرمایه باقی مانده خانواده رانوسکی همین باغ است، باغ آلبالو نیز به زودی در ازای بدهی هایشان توسط بانکک فروخته خواهد شد.
اما خانم رانوسکی هیچگونه تلاشی برای حفظ باغ خود نمی کند اگر چه که آن را یادگار خانوادگی و تداعی کننده خاطرات کودکی اش می داند. رانوسکی و برادرش باغ را نشانه هویت خود می دانند اما در عین حال در برابر از دست دادن آن خنثی و منتظر تقدیر هستند.
گزیده ای از کتاب باغ آلبالو:
نخیر، غیر از این چیز دیگری نیست. ليوبوف آندريونا همیشه وسایلشان را گم می کند. او زندگی را هم گم کرده است. (آرام زیر لب می خواند) "من که شناسنامه ندارم پدربزرگ، حتی نمی دانم چندساله هستم. فرض می کنیم یک دختر جوان هستم.
(کلاه را روی سر فیرز می گذارد، فيرز تکان نمی خورد وای، چقدر شما را دوست دارم، بانوی زیبارو (می خندد)... یک، دو، سه! (کلاه را از سر فیرز برمی دارد و روی سر خودش می گذارد) وقتی بچه بودم، پدر و مادرم به نمایش ها می رفتند و اجرا انجام می دادند، خیلی خوب بود و خوش میگذشت.
من هم سالتو و كله ملق میزدم و کارهای شبیه به آن انجام میدادم. پدر و مادرم که فوت کردند، یک خانم آلمانی من را قبول کرد و به من درس یاد داد. کم کم بزرگ شدم و معلم شدم، اما حالانمی دانم از کجا آمده ام و که هستم درست نمی دانم پدر و مادرم چه کسانی بودند... شاید حتی به طور رسمی با هم ازدواج هم نکرده بودند... نمیدانم... (خیاری را از جیبش بیرون می آورد و مشغول خوردنش میشود) هیچ چیز نمی دانم.
فيرز: من هم بیست یا بیست و پنج سالم بود که به همراه پسر کشیش و سرآشپز واسیلی قدم میزدیم. یک مرد که اصلا نمیشناختمش، روی سنگی نشسته بود، یک غریبه... من به دلایلی از او ترسیدم و رفتم. آنها هم این بدبخت را همان بالا کشتند... چون خیلی پولدار بود
صفحه 50 کتاب باغ آلبالو
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم