بچه های فرات
امام حسین به کوفه دعوت شده و حال در راه حرکت و عزیمت به سمت کوفه است اما نوجوانان آن منطقه متوجه شده اند که دعوتکنندگان امام (ع) حالا پشت او را خالی کردهاند. داستان کتاب بچه های فرات در سال 61 هجری می گذرد که این نوجوانان می خواهند در زمره یاران امام حسین (ع) قرار بگیرند، با خواندن این کتاب ببینید چگونه شعور چند نوجوان باعث حضور آنها در کربلا شد.
در بخشی از کتاب بچه های فرات می خوانیم:
ام حبیب تصمیم گرفته بود که نزد پدر سعد برود و از او بخواهد که پسرش را آزاد کند. حالا دیگر همه می دانستند چه بلایی سر حبیب آمده است. سما بیتابی می کرد. علی و مالک دنبال راهی میگشتند تا به عبدالله کمک کنند. همه چیز به هم ریخته بود. در این بین، مهم تر از همه افراد حسن بودند که مثل سایه روستا را زیر نظر داشتند تا کسی نتواند از جایش حرکت کند و تمام اخبار رفت و آمد مردم را به حسن می رساندند. برای همین بچه ها نمی توانستند راحت جایی بروند.در آن میان، عبدالله خود را به صحرا رسانده و مشغول کارش شده بود .
افراد حسن در استراحتگاه اصلی، مواظب حبیب و بقیه بودند. عبدالله هم علاوه بر سرپرستی آن گله بزرگ و چوپان ها، چهارچشمی مراقب بود و هوای مأموران حسن را داشت. اما هنوز موفق نشده بود که حبیب را ببیند. در آن بین، حضور عبدالله در آنجا شک حبیب را به يقين تبدیل کرده بود. عبدالله بی خبر از همه جا، در ذهن حبیب یک فریب کار بزرگ بود؛ کسی که با دادن خبر به چیزهای زیادی رسیده بود.
وقتی نگهبان ها عبدالله را صدا می کردند، حبیب به مرز انفجار می رسید. می گفت: اگر آزاد شود، درسی به او خواهد داد تا یاد بگیرد که به دوستش خیانت نکند. در آن طرف هم عبدالله منتظر یک فرصت کوتاه بود که بتواند با حبیب حرف بزند و به او خبر دهد که چه اتفاقی افتاده است.حالا خبر در بین مردم روستا هم پخش شده بود. پخش خبر کار خود حسن بود. با این کار هم شجاعت و قهرمان بودن حبیب را در بین مردم کم رنگ می کرد و هم ترسی در دل مردم روستا می انداخت که کسی جرئت حرکت نداشته باشد.
صفحه 112 کتاب بچه های فرات