کتاب "تنها گریه کن" روایت اشرف سادات منتظری (همراه با مسابقه + جوایز نقدی) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 570000 ریال
قیمت برای شما: 513,000 ریال 10 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 8 آذر 1400

توضیحات

فرض کنید فرزند، پدر و مادر، خواهر و برادر و یا هرکسی از نزدیکان خویش را که با تمام وجود اورا دوست دارید برای چند مدت از نعمت دیدنش به دور باشید؟ حالتان چگونه می شود؟

حال اما باید برایتان از شیرزنان و مادران غیرتمندی برایتان بگویم که پاره های تنشان و فرزندانشان را خود و با دستانشان به صحنه مبارزه فرستادند. جاهایی که سوغاتش توپ و تانک و تفنک بود. بعله اینجاست که تنها و در خفا گریه کردن تازه معنا می دهد...

کتاب "تنها گریه کن" به قلم اکرم اسلامی به بیان روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان می پردازد. کسی که خداوند اشک هایش را دید، دلتنگی هایش را چشید و دلتنگی هایش را شنید. این کتاب توسط انتشارات حماسه یاران در قطع رقعی وبا 263 صفحه به چاپ رسیده است.

متن تقریظ رهبری از "تنها گریه کن"

با شوق و عطش، این کتاب شگفتی‌ ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی؛ راوی، عالی؛ نگارش، عالی؛ سلیقه‌ی تدوین و گردآوری، عالی، و شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علوّ و رفعت .. هیچ سرمایه‌ی معنوی برای کشور و ملّت و انقلاب برتر از اینها نیست. سرمایه‌ی باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه‌ی مادرانه به آن نیاز داشت.

مقدمه کتاب از زبان نویسنده:

همنشینی ها، یک سال و نیم به ضرورت کار بود، بعدش اشتیاق شد و بهانه ی هم صحبتی. موقع پیاده کردن صوت های مصاحبه، بیشتر وقت داشتم تا به آنچه شنیده بودم، فکر کنم. با خودم میگفتم این زن یک آدم معمولیست؛ مثل همه ی ما دلتنگی را تجربه کرده، دلواپس و غصه دار شده، بارها خسته و بیمار شده، نیاز به استراحت دارد.

گاهی با کوچکترین اتفاق ذوق می کند. با رنج کشیدن آشناست. احساسات دارد و درعین حال میتواند اطرافش را به جایی خواستنی تبدیل کند؛ از آن آدم هایی که دنیا بهشان نیاز دارد. شاید فرقش با ما همین بود، که نبودنش به چشم می آمد.

چیزی که در تمام رفت و امدهایم دیدم، جز این نبود. پیر و جوان، اشرف سادات از زبانشان نمی افتاد. همسایه ها می آمدند خانه اش برای جلسه قرآن، ولی اول سراغ اشرف سادات را می گرفتند. حاج حبیب از نماز جماعتی حرم برمیگشت ، صدا میزد اشرف سادات . تلفن زنگ میخورد، اشرف سادات را می خواستند. و او، حتی اگر بیمار بود و کم حوصله، لبخند از لب هایش دور نمی شد و محبت از نگاهش؛ انگار که خورشید باشد.

خودش اما، این را قبول نداشت. میگفت: «اگر اهل بیت نباشند، من هیچم. هر سحر خودم را می رسانم حرم حضرت معصومه عالی و کمک می خواهم. از بزرگواری آنهاست که در این خانه هنوز باز مانده و من به مردم خدمت می کنم.»

نمی دانم، شاید راست میگفت. بعضی ها در خلوت خودشان آن قدر به دنبال خورشید میدوند که اخرسر، ماه میشوند.

همین آدم معمولی، که البته خیلی با ما فرق داشت، قهرمان دوست داشتنی قصه ی من شد. قهرمانم را دوست داشتم. هر بار که دست هایش را باز می کرد و مرا در آغوش می گرفت، به جهان امیدوار می شدم. سر شانه هایم را که می بوسید، از ذوق ، پرنده ای می شدم با دو بال روی شانه هایم.

در نگارش شنیده هایم، تلاش کردم جانب امانت را نگه دارم و قصه گویی نکنم؛ اما آنچه در مورد این زن در سالهای بعد از شهادت فرزندش نگفته باقی مانده، اگر بیش از این روایت مکتوب نباشد، کمتر نیست.

من روبه روی خود زنی را دیدم که در آستانه ی هفتاد سالگی هنوز دل نگران انقلاب است. موضع و نظر سیاسی دارد. در صحبت هایش، به گفته های حضرت آقا استناد میکند. معیشت مردم، غصه ی جدی اش است و آن خانه ی باصفا و دلبازش، خانه ی امید خیلیها. برای تک تک کسانی که از شهرستان های اطراف، پرسان پرسان به او می رسند، وقت میگذارد و حتی لازم باشد، آبرو خرج میکند.

اشرف سادات هنوز هم تمام قد پای انقلاب ایستاده و خودش را مدیون میداند؛ همین میشود که بی چشم داشت و سهم خواهی، با دلسوزی، مقتدر قدم برمی دارد و در مقابل هیچ پیشامدی، منفعل نیست. زنده دل است و پويا. شاداب است و امیدوار.

دلخوشی هایم...

دلخوشی من و خیلی های دیگر بود؛ صبح برای خدمت به مهمان هایش از خواب بیدار میشدیم و روزی هزار بار شکر می کردیم زیر آسمانی نفس میکشیم که امام هم آنجاست؛ اما این برایمان کافی نبود. وقتی با خیال تخت از ماندن امام در قم حرف میزدیم، آرام می شدیم.

هرچه نبود، توی این شهر خانه داشت. از آن مهم تر، حرم حضرت معصومه ای بود؛ مثل یک منبع نور که خیلی از علما و مراجع دورش حلقه زده بودند؛ امام هم یکی از همین علما، حتی گل سرسبدشان. ولی این طور نشد. امام برگشتند تهران و کار من شد غصه خوردن.

آفتاب که خودش را پهن میکرد روی سر مردم، با خودم مرور می کردم اگر امام بود و دیدار داشت، این ساعت می رفتیم فلان جا. کمی بعد میگفتم الان داشتیم فلان کار را می کردیم. همین طور ساعت به ساعت تمام روز را یادم می آمد و آه میکشیدم .

یک بار با خودم گفتم: «خانم سادات ! اینکه غصه نداره، پاشو برو تهران . اقا که اونجا هنوز دیدار دارن .» یکی دوتا دوستان مسجدی از تصمیمم خبردار شدند و گفتند: «ما هم می آییم.» همین طوری خبر چرخید و ده پانزده نفری شدیم. یک مینی بوس گرفتیم و خودمان را رساندیم تهران. خبرکه دهان به دهان چرخید، کم کم گروهمان بزرگ تر شد؛ همه جمع میشدند خانه ی ما. اتوبوس خبر می کردیم. علی شیرخواره بود؛ میگرفتمش توی بغلم و بچه ها را به هوای فاطمه میگذاشتم خانه و ماهی یک بار راهی دیدار امام میشدیم.

از همان روزها، قبل از اینکه اسم و رسم پایگاه بسیج و این چیزها سر زبان ها بیفتد، خانه ی ما پایگاه شد. آن روزها خانه را عوض کرده بودیم؛ یعنی حاجی آنجا را ساخته بود تا بفروشد. یک روز مرا برد، آنجا را نشانم بدهد. چشمم خانه را گرفت؛ بزرگ و دلباز بود. هرچه به حاجی گفتم خودمان برویم و آنجا ساکن شویم، قبول نکرد. می گفت: «می خواهم بفروشمش.» یک روز که سرکار بود، کمی از اثاث خانه را جمع کردم و به شوهر خواهرم خبردادم با ماشین آمد و وسیله ها را آوردیم توی این خانه.

حاجی که خبر شد، اولش اخم کرد، ولی وقتی گفتم: «شما اجازه بده اینجا رو تمیز کنیم، وسیله بچینیم؛ این طوری مشتری هم که بیاد، خونه به چشم میاد. چیه تو خاک و خل؟ کسی رغبت نمیکنه پا بذاره؟ حالا هروقتم پسند کسی شد و خواست بخره، ما می ریم همون خونه قبلی. شما با خیال راحت معامله ش کن»، راضی شد. کم کم جا افتادیم و دیدیم حیف است خانه به آن خوبی از دست برود. حاجی راضی شد.

صفحه 102 کتاب تنها گریه کن

صدای پر دادن یک کبوتر:

انگار یک قاصدک خبر بیاورد، به دلم برات میشد همین روزهاست که از راه برسد. سحرها، گوش و چشمم به در بود.

بالاخره آمد. در را برایش باز کردم و عقب ایستادم. با سلام، بد صورتم خندید، چشم هایش ولی سرخ و خسته بود. خم شد و دستم را بوسید . دست کشیدم روی موهایش. نشست روی پله و داشت بند پوتین هایش را باز می کرد که سرش را بالا آورد و دید خنده ام گرفته. موهایش خیلی بلند شده بود، تا آن موقع این شکلی ندیده بودمش. مظلوم نگاهم کرد و گفت: «برم یه عکس قشنگ بگیرم، بعد کوتاهشون میکنم.»

موهای بلند، چهره اش را مردانه تر کرده بود، ولی هنوز پیدا بود سن و سالی ندارد؛ حتی اگر از جبهه برگشته باشد. چند ساعت که خوابید، سرحال شد و صدای شوخی و خنده اش پیچید توی خانه. سراغ حسن آقای دامادمان را گرفت. گفتم: «خیر باشه مادر.» جواب داد: «می خوام براش یه پیرهن بدوزم. برای محمد آقا هم که قبلا دوختم. از من یادگاری بمونه براشون .» یک چیزی توی دلم هری ریخت، ولی حرف را ادامه ندادم. فقط همین طور که داشتم از اتاق می رفتم بیرون ، گفتم: «زنگش میزنم بیاد.» 

روز بعدش رفته بود عکاسی و وقتی آمد خانه، همان محمد بود؛ با موهای کوتاه همیشگی. یک کاغذ داد دستم و نگاهش را دزدید. گفت: تاریخش برای هفته دیگه اس، زحمتش با شما. خودم نیستم تحويل بگیرم . تا آمدم حرفی بزنم ، کاغذ کف دستم بود و صدای محمد پیچیده بود توی گوشم که داشت با پدربزرگش حال و احوال میکرد. تای کاغذ را باز کردم و دیدم قبض عکاسی است. لابد خودش خیلی دلش می خواست ببیند با آن موهای بلند عکسش خوب شده یا نه، چه میدانم؟

محمد بیقرار بود و نمی توانست پنهانش کند؛ مثل یک آدم ناشی سعی میکرد عادی باشد، ولی نمی توانست. فکر کردم وقتش بشود، خودش زبان باز میکند؛ من و محمد حرف نگفتنی نداشتیم. زیرچشمی حواسم به رفتارش بود و به روی خودم نمی آوردم. میان حرف هایش گفت این بار فقط پنج روز می ماند و باید زود برگردد. و وقتی پرسیدم: «وا مادر! پس این چه اومدنی بود؟» جواب داد: «شد دیگه. چند روز مرخصی کوتاه دادن. منم جلدی اومدم ببینمت و برگردم.» و چشم هایش را ازم دزدید.

صفحه 185 کتاب تنها گریه کن

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس