کتاب ---> 📕 انتخابات؛ تکرار یا تغییر <--- را با تخفیف از کتاب قم تهیه کنید ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


جوان اعجوبه - خاطرات هنرمند شاعر سید مصطفی الحسینی

گروه نویسندگان :

گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


قیمت پشت جلد: 170000 ریال
قیمت برای شما: 159,800 ریال 6 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 9 ارديبهشت 1400

توضیحات

کتاب جوان اعجوبه که اثری دیگر از انتشارات شهید ابراهیم هادی می باشد خاطرات و زندگینامه هنرمند،شاعر، نویسنده، مترجم، ورزشکار، چریک مبارز و سردار بیداری اسلامی شهید سید مصطفی الحسینی می باشد.

خاطرات مادر از جوان اعجوبه:

خانم فاطمه ربانی (مادر شهید) پنجمین روز از ایام عید سال ۱۳۳۳ بود. خدا به ما لطف کرد و خانه ی ما به حضور یک نوزاد زیبا و دوست داشتنی معطر شد. سید مصطفی اولین فرزندم بود. زمانی که مصطفی متولد شد ما در محله ی اطراف مسجد آقا ملا علی زندگی می کردیم. اسم مصطفی را عموی او انتخاب کرد. گفت: «اسم من محمد است، این هم می شود مصطفی!» کودک و خردسال زیاد دیده بودم. اما مصطفی چیز دیگری بود.

نه اینکه فرزند من بود و شهید شده این حرف را بزنم. نه! او حرفهایی می زد و کارهایی می کرد که همه تعجب می کردند؟ مثلا، کودک بود. هنوز مدرسه نمی رفت که از من سؤالات عجیب می پرسید؛ یک بار از من درباره ی دوران بارداری ام پرسید! می گفت: مادر جان، شما احکامی که اسلام درباره ی دوران بارداری گفته، مثل لقمه ی حلال، نماز اول وقت و با وضو بودن و ... را رعایت کردید؟ من گفتم: «مادر جان، اینها چه سؤالاتی است که میپرسی؟!» گفت: «آخر حاج آقا میگفت از آن دوران تربیت اصلی فرزند شروع می شود!» . گفتم: «عزیزم، از وقتی که شما را باردار شدم نسبت به خوردن لقمه ی حلال خیلی حساس شدم.

 

پیشنهاد کتاب: شهید نوید

 

در ادامه خاطرات جوان اعجوبه می خوانیم:

اعتقاد داشتم حتی یک لقمه حرام اثرش را روی فرزندم می گذارد. . منزل کسانی که خمس و زکات نمی دادند نمی رفتم. وقتی هم که : به دنیا آمدی همیشه با وضو به شما شیر دادم. موقعی که خواب بودی . سوره های کوچک قرآن را در گوش تو زمزمه می کردم.» سید مصطفی خیلی خوشحال شد. من هم خوشحال تر. از اینکه فرزندم این قدر در این مسائل حساس است. از آن سال کم کم سوره های قرآن را به پسرم یاد دادم. حمد و سوره و نماز را به خوبی می خواند. سوره های کوچک را یاد گرفت. او را در مکتبی ثبت نام کردم تا قرآن را بیشتر و بهتر یاد بگیرد. خودم هم از اول تا آخر سوره ی یس را به او یاد دادم. دوران دبستان را اوایل دهه ی چهل آغاز کرد. همان ایام که حضرت امام پرچم مبارزه با شاه را برافراشته بود. زمانی که برای ثبت نام به دبستان رفتیم از او درباره ی حمد و سوره و نماز سؤال کردند. همه را جواب داد و باعث تعجب معلمها شد.

همان سال اول بود. یک روز من را دعوت کردند مدرسه. به من گفتند: ما افتخار می کنیم به این پسر شما، این بچه احکام دین را در این سن کم یاد گرفته. بعد تشویقش کردند و جایزه دادند. به یادم دارم آن موقع مصطفی شده بود «پلیس مدرسه » توی حیاط منزل که خیلی هم بزرگ بود جایی را درست کردم شبیه حسینیه، بچه های خردسال و نوجوان را جمع می کردم. چایی و نخود وکشمش  میدادم تا دلگرم بشوند و بیایند.

بعد خودم وقت می گذاشتم و احکام دین و قرآن به بچه ها یاد می دادم. برای بچه ها اشعار و مدح اهل بیت طلا می خواندم. چه ها هم داخل حیاط چرخ می زدند و تکرار می کردند. مصطفی سید جمع بود، پرچمی تو دستش می گرفت و شال سبزی هم به گردن می انداخت و جلودار دسته میشد. مصطفی جلو می رفت و بقیه هم سینه زنان به دنبالش راه می افتادند. آن موقع یک پسر هشت ساله بود.

سپس از منزل ما خارج می شدند و طرف منزل شخصی می رفتند که آنجا هیئت بود. وقتی به آنجا می رسیدند همه می گفتند: هیئت سید مصطفی آمد هیئت را با اسم سید مصطفی می شناختند. زمانی این کارها را انجام میدادیم که هیئت و مجالس روضه رونق آنچنانی نداشت. بالاخره دوران خفقان حکومت پهلوی بود. بعضی وقتها هم عزاداری در کاروانسرای بازار برپا می شد. من به همراه مصطفی و دخترم می رفتیم آنجا. ما خانم ها پشت پرده می ایستادیم و مشغول عزاداری می شدیم. بعد دوباره دست بچه ها را می گرفتم می آمدیم منزل. مصطفی در این محيطها و مجالس کم کم بزرگ شد.

زیاد اهل کوچه رفتن نبود. جای مصطفی یا در مکتب خانه ها بود، یا در مجالس روضه خوانی. نماز خواندن را هم خودم به او یاد دادم. از بچگی وقتی قران می خواند، خودش را موظف می دانست تا معنی آن را هم بخواند. در این دوران وقتهای بیکاری را کنار پدربزرگش، مرحوم سید علی الحسینی بود. پشت منزل ما زمین خاکی بود. آنجا با بچه ها فوتبال بازی می کرد. یک روز در زمین فوتبال یک سکه پیدا کرد. گفتم: «مامان جان، بذار سر جایش.» خیلی مواظب بودیم که چه لقمه ای می خورد. خیلی در تربیت مصطفی دقت کردیم. خدا هم خیلی لطف کرد. . از سن هشت سالگی دیگر آرامش نداشت. هر وقت از امامان صحبت می کردم تمام وجودش سرشار از شور و شعف میشد. مصطفی رفته رفته بزرگتر و عاقل تر میشد

کتاب جوان اعجوبه صفحه 13 و 14

 

برای خرید کتاب جوان اعجوبه از سایت کتاب قم اقدام نمایید. که امام خمینی فرمود چنین جوانان برومند و فداکاری که نظیر آنان را در جهان سراغ ندارم و به اسلام بزرگ برای داشتن چنین جوانانی که از همه چیز خود گذشتند تبریک تقدیم می کنم.

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon