عصرهای کریسکان خاطرات امیرسعید زاده از جنگ تحمیلی و درگیری با کومله ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 430000 ریال
قیمت برای شما: 408,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 29 تير 1400

توضیحات

شاید هیچ جامعه ای که درگیر جنگ باشد را نتوان یافت که روابط انسانی در آن به کلی رنگ باخته باشد، حتی اگر سال ها در جنگ غوطه ور بماند. رمان عاشق داعشی من نمونه ای از ادبیات جنگ با زیرلایه های روابط انسانی است، روابطی که شاید دولت ها یا سیاست ها کمتر قادر به درک آن باشند.

پشت جلد کتاب عاشق داعشی من:

لیلی، زنی مطلقه که بنا ندارد با هیچ مرد دیگری جز محمود زندگی کند محمود همسر سابقش ناگهان طلاق گرفت و زندگی همه را به هم ریخت.

سیل ماجراهای بد به همین جا ختم نمی‌شود دعوا با مدیرشرکت، اخراج از آنجا، مجادله های چند بار با پدر، و در نهایت قهر کردن با صمیمی ترین دوستش سها، لیلی را حسابی بدحال کرده است لیلی در یک قدمی سقوط ایستاده است اما با آمدن مها اوضاع دگرگون می شود. مها عضو داعش است اعتماد لیلی را جذب می‌کند و مها لیلی را مجاب می‌کند که عضو داعش شود.

داعشی‌ها لیلی را برخلاف همیشه تحویل می‌گیرند و با احترام با او رفتار می کنند ولی لیلی از دامی که برایش پهن کرده‌اند با خبر می‌شود؟ آیا لیلی به دست خودش پدرش را به قتل می رساند و شرکت خانوادگی را در اختیار نیروهای داعش می گذارد؟ آیا محافظ بداخلاق ابوسیاف توانایی کمک به لیلی را دارد؟

در بخشی از کتاب عاشق داعشی من می خوانیم:

بعد از اینکه ایمن از پیشش رفت، حس میکرد دارد خفه می شود، برای همین فوری پنجره ها را باز کرد. نه! من اصلا گریه نمی کنم، اصلا گریه چه دردی از من دوا میکند؟! عیبی ندارد، هرکسی دنبال منافع خودش است، برای همین من کاری را میکنم که آنها دلشان می خواهد! با خودش مدام اینها را میگفت ليلى قسم خورد اگر پدرش او را به ازدواج با احمد مجبور کند، می رود، قطعا می رود.

پنج شنبه سررسید و لیلی سراپا مطیع بود. لباسی را که مادرش برایش انتخاب کرده بود، پوشید، اول تا آخر مهمانی لبخند زد و به همه مهمانان خوش آمد گفت و حتی اجازه داد احمد انگشتر نامزدی را به انگشتش بیندازد، همه به لیلی شادباش گفتند لیلی حس غریبی داشت، فکر میکرد بیرون گود ایستاده و دارد تمام اتفاقات را جلوی چشمانش می بیند.

عادل، سعاد، ایمن و حتی احمد سرحال و شاد بودند و فقط لیلی به ساعت روی دیوار خیره شده بود و به حرکت عقربه ها نگاه می کرد، دوست داشت آن روز زودتر تمام شود. لیلی محو عقربه های ساعت بود و وقتی مادر احمد کل کشید هلهله کرد، لیلی تازه به خودش آمد، احساس میکرد توی آن لحظه که همه حواس ها و نگاه ها به اوست، چیزی از دست داده است، اما هرچه فکر می کرد، عقلش به جایی قد نمیداد. صدای احمد را شنید که داشت ازش می پرسید: .

- ليلى نظرت رو بگو!

هنوز جواب احمد را نداده بود که صدای پدرش را شنید که داشت میگفت

- حتما عروس خجالت میکشه که چیزی نمیگه! جشن عروسی ان شاء الله ماه دیگه باشه!

لیلی به پدرش نگاهی کرد و بدون اینکه حرفی بزند، با نگاهش انگار از پدرش خواست از تصمیمش برگردد، اما هرچه بیشتر نگاه میکرد، پدرش بیشتر به او بی محلی میکرد، این شد که به ایمن چشم غره رفت. ایمن هم تا نگاه لیلی را دید، ناراحت شد و به طرف پدرش رفت و در گوشش چیزی گفت، لیلی می دید که پدرش غضب کرد و ایمن هم ناراحت تر از قبل، کوتاه آمد. مادر لیلی هم، مثل لیلی فقط نگاه میکرد، تا دیگران ببرند و بدوزند؛

بعد از رفتن مهمان ها، لیلی به کتابخانه رفت و دید پدرش آن جاست، گفت:
- من احمد رو نمیخوام!
- عادل: کسی نظر تو رو نپرسید، خیال کردی تا الان باهات شوخی میکردم؟
لیلی از کتابخانه به اتاق ایمن رفت، اما او هم در اتاقش را بست. حتی مادرش هم در اتاقش را بست. لیلی ...

صفحه 60 کتاب عاشق داعشی من

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon