خرید کتاب های قرآن و ادعیه تا 40 درصد تخفیف ویژه + یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


قصه‌های پندآموز کهن (دفتر پنجم)


قیمت پشت جلد: 1680000 ریال تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 24 شهريور 1401

توضیحات

امروزه روانشناسان معتقدند داستان و قصه در رشد مغز کودکان و پرورش قوه تخیل آنان سهم بسزایی دارد. کودک از طریق قصه با محیط پیرامون خود بیشتر آشنا می شود و به هنگام رویارویی با نمونه های واقعی آن می تواند رفتار و کنش مناسبی از خود نشان دهد و در نهایت به رشد عاطفی، اجتماعی، کلامی و ذهنی او منجر شود

در کتاب "قصه های پندآمور کهن" دفتر پنجم با جمع آوری داستان های مختلف از کتبی همچون کلیله و دمنه، جوامع الحکایات، بوستان و گلستان و... تلاش شده است نکات و پندهای اخلاقی مختلفی به کودکان آموزش داده شود.

داستان مرد دانا و توانگر بی ادب:

همه شهر، او را یک مرد خداشناس و نیکوکار می دانستند. او با چند نفر از دوستانش برای زیارت خانه خدا به کعبه رفته بود. دور خانه خدا شلوغ بود و همه داشتند دور کعبه می چرخیدند و طواف می کردند. بعضی با کفش بودند و بعضی برای احترام بیشتر بدون کفش و پابرهنه برای طواف آمده بودند.

آن مرد، یک دفعه یکی از ثروتمندان مشهور شهر را دید که سوار اسب شده و با اسب مشغول طواف و زیارت خانه خداست. او از کار مرد ثروتمند خیلی ناراحت شد. و به او گفت: اینجا خانه خداست. تو در اینجا هم دست از غرورت برنمیداری و در محضرخدا هم مغرورانه با اسب، طواف میکنی؟

مرد ثروتمند رویش را از او برگرداند. اما او شنید که یکی از خدمتکارهای مرد ثروتمند آهسته گفت: به او محل نگذارید. او به شما حسودی اش می شود.

مرد وقتی اوضاع را این طور دید، دیگر چیزی نگفت. زمان حج تمام شد و همه زائران خانه خدا با کاروان هایی که آمده بودند به خانه هایشان برگشتند. آن مرد هم همراه کاروان به طرف شهرخودشان حرکت کردند. 

در وسط راه، مرد نیکوکار آن مرد ثروتمند را دید که با پای پیاده روی سنگ های داغ بیابان راه می رفت. از یکی از خدمتکارهای مرد ثروتمند پرسید: چه شده است؟ چرا شما پیاده می روید؟

خدمتکار گفت: ما از کاروان عقب ماندیم و آنها ما را جا گذاشتند و خودشان رفتند. دزدها هم به ما حمله کردند و هرچه داشتیم بردند؛ حتی یک اسب و کمی غذا برای ما نگذاشتند تا به شهر خود برگردیم.

مرد با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت. او رو به مرد ثروتمند کرد و گفت: هرکسی که در محضر خداوند بی ادبی کند و در چنان جای مقدسی که همه پیاده و پابرهنه راه می روند با اسب راه برود، سزایش از این است که پاهایش را روی سنگ های داغ بیابان بگذارد.

مرد ثروتمند با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت. او فهمیده بود که کارش اشتباه بوده و نتیجه بی ادبی اش را دیده است. مرد نیکوکار وقتی فهمید مرد ثروتمند متوجه اشتباهش شده و از کارش پشیمان . است، او را سوار اسب کرد و مقداری غذا به او داد.

صفحه 60 کتاب قصه های پندآموز کهن

سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست

سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم

از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس