ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


ناقوس ها به صدا در می آیند

مولف (پدیدآور) :

ابراهیم حسن بیگی


قیمت پشت جلد: 190000 ریال
قیمت برای شما: 171,000 ریال 10 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 23 بهمن 1399

توضیحات

کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند از انتشارات عهد مانا داستان دلدادگی یک کشیش مسیحی است که در مسکو زندگی می کند. او کتاب ها و آثار خطی و قدیمی بسیاری دارد و به این کار عشق می ورزد

برشی از کتاب ناقوس ها به صدا در می آیند:


کشیش مشغول نوشتن بود. کتاب نهج البلاغه روی میزش باز بود و او نیم تنه اش را جلوداده بود و از روی کتاب مینوشت. سرش را بلند کرد؛ نوه اش آنوشا روبه رویش ایستاده بود و صدایش میزد. از بالای عینک که تا نوک دماغش پایین آمده بود، نگاهی به او انداخت و به چشمهایش زل زد. آنوشا لبخند زد و دست تکان داد و گردنش را کج کرد تا بلکه پدر بزرگ که مثل عروسکی بزرگ جلوییش نشسته بود وتکان نمیخورد، حرفی بزند و یا این طور خیره نگاهش نکند. آنوشا با کف  دست هی روی لب میز زد و گفت باب بزرگ! کشیش به خود آمد. نخست دردی در گردن و کتفهایش احساس کرد. عینکش را برداشت و کمر راست کرد و انگشتان دستها و کتفهایش را فشرد. آنوشا پرسید: گردنتان
درد میکند بابا بزرگ؟ کشیش که انگارتازه متوجه حضور او شده باشد، لبخندی زد و گفت: توکی آمدی آنوشا جان؟آنوشا گفت: شما داشتید می نوشتید که من آمدم، هرچه صدایتان زدم نشنیدید
کشیش گردنش را به راست و چپ گرداند و گفت: »حواسم به نوشتن بود. بخشید که
تورا ندیدم.
آنوشا روی پاهای او نشست و پرسید: شما هم مشق مینویسید بابا بزرگ؟
کشیش موهای بور و بلند او را نوازش کرد، فرق سرش را بوسید و گفت: بله، من هم
داشتم مشقهایم را مینوشتم. توچی؟ تو مشقهایت را نوشته ای؟
آنوشا سرش را بلند کرد و ناباورانه پرسید: »یعنی شما هم به مدرسه میروید؟
کشیش گفت: »ما بزرگ ترها هم توی یک مدرسه ی خیلی بزرگ درس میخوانیم و
تکالیفمان را مینویسیم. اگرما درس نخوانیم و مشقهایم را ننویسیم، مثل آدمهای کور
هیچ جا را نمی بینیم.
آنوشا با تعجب نگاهش کرد. کشیش لبخند زد و گونه هایش را بوسید و گفت: »میدانم
که چیزی از حرفهایم را نفهمیدی عزیزم. بزرگ که شدی همه چیز را خواهی فهمید.
سرگئی وارد اتاق شد و رو به آتوشا گفت: »تواین جا چه کار میکنی آنوشا؟ مگرنگفته
بودم مزاحم کارهای پدربزرگ نشوی؟»
أنوشا از روی پاهای کشیش پایین آمد. کشیش گفت: »نه سرگئی، آنوشا همين الأن
آمده بود پیش من. تازه من توی زنگ تفریح بودم.
بعد به آنوشا نگاه کرد و پرسید: »مگرنه آنوشا؟ مدرسه ی بزرگ ترها هم زنگ تفریح
دارد.
سرگنی گفت: »برو پیش مادرت آنوشا. شام که آماده شد بگوتا ما هم بیاییم.
آنوشا که از اتاق بیرون رفت، کشيش پرسید: »مگر الآن ساعت چند است؟
سرگئی به ساعت مچی اش نگاه کرد و گفت: »ساعت دقيقا نه شب است. لابد آن قدر
سرت به این کتاب گرم شده که متوجه ساعت نشده ای
سپس به کتاب و اوراق روی میز اشاره کرد و پرسید: »این کتاب چیست که از رویش
می نویسی؟

 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon