مسابقه کتابخوانی (عسل مثل یه قصه) + همراه با جوایز نقدی حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 650000 ریال
قیمت برای شما: 617,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 4 بهمن 1401

توضیحات

چهره خندان مصطفی جزئی از خاطراتت است. نه فقط با تو؛ با هرکس دیگری هم که بپرسی همین آدرس را می دهد. "لبخند مصطفی" هیچگاه ترک نمی شد. 

کتاب "لبخند مصطفی" به قلم مریم دوست محمدیان داستان شهید مصطفی نبی را به روایت همسر ایشان روایت می کند.

در پشت جلد کتاب لبخند مصطفی می خوانیم:

روی سکوی سیمانی پایین پای مصطفی می نشینی. به عکس خندان او که بالای سرش قاب گرفته شده، زل می زنی. 

سبد حصیری را از توی ساک دستی ات بیرون می اوری و سیب های سرخ باغ محمد عمو را توی سبد می ریزی. سبد را می گذاری پایین اسم مصطفی. بوی سیب های توی دست نسیم پاییزی می نشیند و مشامت پر می شود از بوی خاطراتتان.

بی صدا و عمیق نفس می گیری و آن را با بغض بیرون می دهی.

تو نخندی کی بخنده؟

آدم بشاشی بود.... خنده از چهره اش نمی افتاد... با همه می گفت و می خندید... جک های دست اول تعریف می کرد که شاید بی مزه بود، اما محال بود نخندونه... از اون آدم ها بود که وقتی حدیث آقا رسول خدا رو می خواندی که مومن غمش تو دلشه و چهره اش شاده، یاد اون می افتادی...

کاش برادر مصطفی شهید شده باشد!

انگشت شست پایش که سوخت، خدا را شکر کرد. از نیمه روز تا حالا یقین داشت که فلج شده. وقتی آن کوه گوشت و عضله یقه اش را ،چسبید، او را بالا کشید، نزدیک صورت خودش آورد و بعد مثل یک گونی گچ او پرتش کرد به دیوار سیمانی روبه رو، آنجا بود که پاره شدن رشته های عصبی کمرش را به خوبی حس کرد.

دردی شدید مثل یک موج در کل وجودش بلند شده بود و بعد از خوابیدن موج دیگر از کمر به پایین هیچ حسی نداشت نیمه بیهوش بود که دست های بزرگی زیر بغل هایش را گرفتند. وقتی که روی قلوه سنگ ها کشیده میشد و چیزی حس نمی کرد.

در دلش گذشت کاش طوری به دیوار سیمانی کوبیده میشد که می مرد. جای دست ها در زیر بغلش ردی از درد به جا گذاشته بود. عضله های کتفش انگار سر جایشان نبودند. درد آنی قطع شدن عصب های کمرش را ترجیح داده بود به درد کش داری که در تمام وجودش پخش شده بود اما وقتی داشتند دستهای طناب پیچ شده پشت گردنش را به پاهایش میبستند زیر پایش خیس شد و آن دو نفر زدند زیر خنده.

از خودش بدش آمد؛ از خودش و از آرزویی که گذشته بود. اگر لحظه پیش در سرش چند عصب کمرش قطع نشده بود میتوانست خودش را کنترل کند و این طور خفیف نمی شد...

صفحه 56 کتاب لبخند مصطفی

 

پیشنهاد ما: خرید بحار الانوار

 

پیشنهاد ما: خرید کتاب علل الشرایع

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->