اسکلت بخشنده
مولف (پدیدآور) :محمدرضا شمس
اسکلت بخشنده کتابی است با 60 قصه شاد، خنده دار و خیال انگیز. از گوساله ای که توی این کتاب دلش شکسته بود و جوجه تیغی بدون تیغ گرفته تا دماغ بی الاغ و الاغ بی دماغ، همه این داستان ها به راحتی میتونن خنده بر لبتون بنشونه. این کتاب جذاب نوشته آقای محمدرضا شمس است و توسط انتشارات هوپا به چاپ رسیده.
داستان پسته بی مغز:
یک پسته بود که درش باز نمیشد. خیلی زور می زد، اما درش باز نمی شد. به جایش صداهای ناجوری ازش در می آمد. یک روز چهل تا دزد یکی از این صداها را شنیدند و آمدند سراغش. گفتند: «سه سمی، باز شو!» در پسته باز شد. دزدها رفتند تو. هرچی طلا و جواهر داشتند گذاشتند توی پسته و مغزش را برداشتند و رفتند. پسته بدون مغز شد.
پسته ی بی مغز رفت سر بازار و داد زد: «آهای، آهای خونه دار و بچه دار، زنبیل رو بردار و بیار. طلا و جواهر دارم. بدو که ارزونش کردم، مفته مفته. کی دیده؟ کی گفته؟ بدو که حراجش کردم. آتیش زدم به مالم، به خاطر عيالم!» مردم، پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ بدو بدو رفتند سراغ پسته. پسته طلا و جواهرها را ریخت روی سرشان. چهل دزد آمده بودند بازار دزدی. تا اوضاع رو دیدند، پسته را برداشتند و فرار کردند.
آنقدر دویدند تا به یک جای خلوت رسیدند. به پسته گفتند: «چه کار داری می کنی؟ مگه زده به سرت؟ مگه مغز تو کله ات نیست؟» پسته گفت: «نه که نیست. مغزم رو شما برداشتید. مغزم رو بدید، طلا و جواهراتتون رو بگیرید.» دزدها مغزش را دادند و طلا و جواهرها را گرفتند و رفتند. حالا یک پسته بود که درش باز نمی شد، اما می دانست چطوری درش را باز کند. کافی بود فقط بگوید: «سه سمی باز شو!»
صفحه 100 کتاب اسکلت بخشنده
پیشنهاد ما: خرید کتاب گوهر شب چراغ
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم