و حال من سپهرداد محمدی در آستانه چهل و اندی سال، با دیدن لیلا معشوقه اول و قلبی ام مصمم می شوم که دانسته ها و سخنانم را برای تک پسرم سینا به یادگار بگذارم...
کتاب "اشتیاق بیهوده" از زیبایی می گوید که بخشی از وجود ماست. حالا چه برسد این زیبایی از جنس عشق و اشتیاقی باشد، در این کتاب به سراغ سرگذشت نامه فردی 42 ساله به نام سپهرداد محمدی می پردازیم. این کتاب اثری است از مهشید و میترا صیاد که توسط انتشارات دارالعلم در قطع رقعی وبا 72 صفحه به چاپ رسیده است
پیشنهاد کتاب از دارالعلم: شرح لمعه
در بخشی از کتاب اشتیاق بیهوده می خوانیم:
- هرطور میل داری عزیز مادر.
ولی می توانستم اوج حرف های ناگفته را از چشم های خاله بخوانم، رنگش پریده بود و سکوت کرد. امیدوارم هرچه زودتر غذاها را بیاورند تایکم خاله و آواجان که تصادف چپ چپ به هم نگاه میکنن، قضیه را فراموش کنند.
آوا هم با چشمهای جاخورده، عرقهای پیشانی اش را پاک می کرد. نگاهم را قفل برگذر عقربه های ساعت کرده بودم تا اینکه خلاصه غذا را آوردند....
عجیب بود برام آوا چشم از چشمم بر نمی داره، زل زده به چشمانم، طوری جلوه می دهم که انگار متوجه این نگاه ها نشدم؛ مشغول خوردن میشوم، لقمه های آخر غذا حس می کردم که خاله داره یک حرفی را با خودش زمزمه می کند گاهی یک لبخند ریزی روی لب هاش نقش می بنده، من اما روبروی خودم وجود لیلایم را حس می کنم، حتی بوی عطرش را استشمام می کنم، انگار یک معذرت خواهی به قلبم بدهکارم، تحمل ندارم که این سوی میزتونباشی، نای فریاد کشیدن هم ندارم، پس مثل همیشه صبر پیشه میکنم و بغضم را در گلو خفه می کنم ...
صدای نفس های سنگین احمد خان را متوجه میشوم انگار از قبل با خاله هم کلام شده بودند ... غذا را که صرف کردیم تا گارسون وسایل را جم میکرد همه خیره شده بودند به خاله، خب شاید این سوپرایز خاله دستگیرمان شد...
خب میدونم که همه لقمه های آخر را با فکر این که چیاتو سره من میگذره میل کردید، اما حالا وقتش رسیده، چه احساسی دارید؟
انعکاس سبزی درخت ها چشم های خاله را تیره کرده بود، من خیره به چشمانم خاله با تردید خواهش کردم که فکرهای غافل گیرکننده اش را بگوید.
يهو آوا از اون گوشه جیغ کشید: مامان خواهشانگو من با حرص گفتم: چرا آخه؟
می ترسم، می ترسم که سخن های الانت همه چیز که تا الآن ساخته بودیم را و همه این حال و حس خوب را از ما بگیره
ولی من اصرار داشتم که خاله هرچه زودترفکرش را باهامون در میان بگذارد؛ خلاصه خبری بود که چه تلخ و چه شیرین باید متوجه میشدیم، نمی دونم ولی چرا برای احمد خان فرقی نداشت؛ اصلا نه اصرار بر گفتن داشت نه بر نگفتن ...ظاهرا از همه چیز باخبر بود.
خاله هم با نظمی در صداش گفت: شلوغ نکنید، خودمم خیلی هیجان زده ام، سوپرایز من برای تولد ماه بانو اینه که میخوایم به همراه سپهرداد و آوا و احمد بریم ایران؛ ولی بدون اینکه ماه بانوی من متوجه بشه...
هرسال دقیقا این موقع همین فکر به سرم می آمد، ولی باحالی کدر انصراف میدادم، چون میترسیدم که اشتباه کرده باشم؛ ولی امسال رؤیایمان تبدیل به واقعیت شد. هشت سال است که منتظر چنین روزی هستم. حسرت بغل کردن و بوسیدن خواهرم مانده بر قلبم. چه شد سپهرداد؟ ناراحت شدی از حرفهایم؟ من حرف بدی زدم؟ چرا گریه میکنی؟ چرا حرف نمی زنی؟ نکند چیزی آزارت داده؟
آهسته گفتم: بوی آرامش را استشمام می کنم، به نظرم این هفته یکی از بهترین هفته های عمرم است. هرشب پس از خواب زانو میزنم برکنارتخت و دعا می خوانم، با خدای خودم راز و نیاز می کنم. امشب طور دیگر راز و نیاز دارم...
صفحه 56 و 57 کتاب اشتیاق بیهوده
پیشنهاد کتاب: خرید کتاب ریحانه بهشتی
پیشنهاد کتاب: خرید کتاب مفردات راغب اصفهانی
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم