داستان راستان جلد 1 و 2
کتاب "داستان و راستان" اثری ارزشمند از استاد و متفکری بزرگ و گرانقدر شهید مرتضی مطهری می باشد که توسط انتشارات صدرا در قطع رقعی و 368صفحه به چاپ رسیده است. لازم به ذکر است انتشارات صدرا در این نسخه دوجلد کتاب را در یک جلد تدوین کرده است. کتاب حاضر در موضوع فضایل و کرامات پیامبر گرامی اسلام (ص) و ائمه اطهار سلام الله علیها است.
این داستان ها علاوه بر آنکه عملا می تواند راهنمای اخلاقی و اجتماعی سودمندی باشد، معرف روح تعلیمات اسلامی نیز هست و خواننده از این رهگذر با حقیقت وروح تعلیمات اسلامی اشنا شود و به راستی این داستان ها اطمینان یابد.
درباره کتاب داستان راستان:
کتاب ارزشمند حاضر که داستان هایی را از ائمه معصومین سلام الله علیها و حضرت محمد صلوات الله علیه نقل می کند. در این کتاب 125 داستان که از تعلیمات اسلامی و دینی بهره جسته، تدوین شده است. این کتاب در قالب روایت داستان های معصومین می باشد اما در بطن کتاب می توان به راحتی منظور شهید مطهری را درک کرد که آن تعریفی جدید از جامعه اسلامی است. داستان های این کتاب به فرازهایی از زندگانی و سیره معصومین علیه السلام می پردازد.
شهید مطهری که خود مجتهدی عالم بر فقه بودند و از فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ بودند، مفاهیم اخلاقی و اجتماعی را با لحنی ساده و روان و قابل فهم در این کتاب اورده است. همه در طول تاریخ توجه به زندگانی ائمه اطهار سلام الله علیها حرکتی بوده برای موضوعیت بخشیدن به مفاهیم اسلامی. می توان گفت که اثری اینچنین ساده و روان مانند کتاب داستان و راستان به زندگی ائمه و معصومین نپرداخته است.
داستان جذامی ها:
در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری می کردند. این بیچارگان بیش از آن اندازه که جسما از بیماری خود رنج می بردند، روحا از تنفر و انزجار مردم رنج می کشیدند، و چون می دیدند دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست می کردند. یک روز، هنگامی که دور هم نشسته بودند غذا می خوردند، علی بن الحسین زین العابدین از آنجا عبور کرد.
آنها امام را به سر سفره خود دعوت کردند. امام معذرت خواست و فرمود: «من روزه دارم، اگر روزه نمی داشتم پایین می آمدم. از شما تقاضا میکنم فلان روز مهمان من باشید.»
این را گفت و رفت.
امام در خانه دستور داد غذایی بسیار عالی و مطبوع پختند. مهمانان طبق وعده قبلی حاضر شدند. سفرهای محترمانه برایشان گسترده شد. آنها غذای خود را خوردند و امام هم در کنار همان سفره غذای خود را صرف کرد.
صفحه 255 کتاب داستان راستان
مردی که کمک خواست:
به گذشته پرمشقت خویش می اندیشید، به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته، روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکر میکرد که چگونه یک جمله کوتاه - فقط یک جمله - که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگانی اش را عوض کرد و او و خانواده اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد.
او یکی از صحابه رسول اکرم بود. فقر و تنگدستی بر او چيره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند.
با همین نیت رفت، ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» آن روز چیزی نگفت و به خانه خویش برگشت. باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد. ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد.
آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند.» این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان میدید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت. باز هم لبهای رسول اکرم به حرکت آمد وا با همان آهنگ - که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید - همان جمله را تکرار کرد.
این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است. وقتی که خارج شد با قدمهای مطمئن تری راه می رفت. با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه میکنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده میکنم و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش میگیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.
با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتا این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داده تا تدریجا توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.
روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود: «نگفتم، هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می دهیم، ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند.»
صفحه 24 کتاب داستان راستان
پیشنهاد کتاب: عصرهای کریسکان
پیشنهاد کتاب: کتاب با بابا