رسول مولتان
مولف (پدیدآور) :عرفانیان زینب
کتاب "رسول مولتان" روایتی است از زندگی سردار فرهنگی شهید سید محمد علی رحیمی به روایت همسر شهید مریم قاسمی زهد و نویسندگی خانم زینب عرفانیان. کتاب "رسول مولتان" نه همهی چهره منحوس جریان تکفیر که گوشهای از روزهای تولد نا مشروعش را نشان داده و پرده از جهد عاجزشان در مقابله با مخالفینشان بر میدارد. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر در قطع رقعی و با 216 صفحه به چاپ رسیده است
سخنان مریم قاسمی زهد، همسر شهید رحیمی در مورد این کتاب:
کتاب رسول مولتان را خواندم. خلاصه ای از زندگی ام با شهید، سید محمدعلی رحیمی. خلاصه ای از روزهایی که من بودم و علی، بعد شدیم من و علی و بچه ها و به فاصله چشم بر هم زدنی، من و بچه ها ماندیم و جای خالی علی، جای خالی ای که هیچ وقت برای هیچ کداممان پر نشد. در میان صفحه های این کتاب علی را دوباره کنارمان دیدم. با همه مهربانی هایش. کنارمان بود و مهدی و محمد از سر و کولش بالا می رفتند. می نشست و فهیمه موهایش را شانه می کرد. آخر شب، برایش چای می بردم دفترش و تا نیمه شب حرف میزدیم. از شیعه و غربتش برایم می گفت و کارهایی که دوست داشت برای شیعیان انجام دهد.
خوشحالم که با این کتاب راه و هدف علی در سینه تاریخ این آب و خاک ثبت می شود. راه و هدفی که دوست دارم پیش از هر کس دیگر، جوانان سرزمینم بخوانند و بدانندش، تا بلکه معنای سختی خطر و تحمل غربت در راه دفاع از شیعه و ارزشهایش را بیشتر درک کنند. هدفی که پسر ارشدم هم، مسیر زندگی اش را مثل پدرش برای رسیدن به آن تنظیم کرده است. این روزها خیلی ها از من می پرسند:«چطور جرئت می کنی بگذاری مهدی، درست پا جای پای پدرش بگذارد؟» به همه این عزیزان عرض می کنم: «این امر جرئت نمی خواهد، بلکه احساس تکلیف می خواهد. همان احساس تکلیفی که علی داشت. تکلیف در برابر دین و ولایت فقیه و انقلاب و ایران.»
خدا را هزاران بار شاکرم که چند صباحی از عمرم را کنار علی گذراندم و بقیه را به لطف خدا در تربیت یادگارهایش می گذرانم. امیدوارم توانسته باشم گوشه ای از دینم را به شهید رحیمی و امثال او ادا کرده باشم که فردای قیامت در محضر پروردگار، فرصتی برای جبران نخواهم داشت. در پایان از خانم عرفانیان عزیز که صبورانه و مهربان، پابه پای خاطراتم پیش آمد، صمیمانه تشکر می کنم و از خداوند متعال، برایش طلب پاداش خبر دارم.
برشی از کتاب رسول مولتان:
سعی کردم به خودم مسلط شوم. زیر بغل هایم را گرفته بودند. پاهایم را دنبال خودم کشیدم و وارد شدم. آن شب را یادم نیست چطور گذراندم. فقط چهره گریان بچه ها، ناله های خودم و ضعف و سیاهی یادم مانده است. لحظات تلخ و سنگینی که قصد گذشتن نداشت. صبح رفتیم معراج شهدا. خواستم برای خداحافظی بروم کنار علی، مهدی و پدر و مادر و خواهر على هم همراهم آمدند. ما که رفتیم داخل، در سالن را بستند. هیاهوی جمعیت ماند پشت در. تابوت وسط سالن، روی زمین بود. فقط خودم و علی را می دیدم. هوای سرد سالن، تنم را مور مور کرد. صدای گریه خانواده علی را از دوردستها میشنیدم. چقدر راحت خوابیده بود! دیگر آن همه کار و بی خوابی، تمام شده بود. زانوهایم سست شد. ناخواسته نشستم کنارش. دست بردم بین موهایش. زخم گلوله را حس کردم. قلبم تیر کشید. صورت و ریش های مشکی اش را نوازش کردم. دست بردم و کفن را بیشتر باز کردم. می خواستم زخم های دیگرش را هم ببینم. سرمای تنش در جانم دوید. دستم خورد به گوشت ریش شده دور زخم بازویش. احساس کردم همه تنم منجمد شد. نفسم بند آمد. زیر لب صدایش میزدم؛ ولی جواب نمیداد. از معراج که آمدم بیرون، هوا سنگین شد و حالم به هم خورد. به نقطه ای خیره مانده بودم. فقط به این فکر می کردم که علی سردش است و کسی حواسش نیست رویش پتو بکشد. در خانه هم اگر رویش باز بود و می خوابید، سردش میشد. همیشه حواسم بود که وقتی خواب است، رویش را بکشم. فقط صورت مضطرب مهدی را می دیدم که صدایم میزد؛ ولی جان جواب دادن نداشتم. ناگهان همه جا سیاه شد. رفتم زیر سرم. از مقابل سازمان تشییعش کردند و بعد برای وداع بردندش محله پدری اش. من هم، تمام مسیر را نیمه بیهوش در آمبولانس بودم. علی که رسید به مسجد امام رضا، دوباره سرپا شدم. مسجدی که روزهای جوانی علی را به خود دیده بود. انگار همین دیروز بود که در مسجد جلسه تشکیل می دادیم. گزارش جلسات را با دقت می نوشتم و تحویل علی میدادم. حالا در همان مسجد، داشتند برای علی نماز می خواندند. پس از نماز، بردندش خانه پدرش. تنها لحظات واضحی که در ذهنم ثبت شده، وقتی بود که دنبال تابوت میدویدم. احساس می کردم لباسهایم می خواهد خفه ام کند. جسمم برای روحم که می خواست به علی برسد، تنگ بود. دوست داشتم از پوستم بیرون بزنم و به علی برسم. کفش هایم را در آوردم و شروع کردم به دویدن دنبال تابوت. علی روی دست ها می رفت و هر کار می کردم، نمی توانستم به او برسم. چهره خندانش از جلوی چشمم کنار نمی رفت. مثل آن روزها با لبخند نگاهم می کرد - دیدی گفتم یه روز دنبال من میدونی!؟
صفحه 164 و 165 کتاب رسول مولتان
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم