داستان کتاب "سالار مگس ها" در این مورد است که؛ هواپیمای حامل بچه های یک مدرسه در نزدیکی جزیره ای متروکه سقوط می کند و آنها بدون سرپرست موظف به اداره خودشان می شوند. پس از مدت کوتاهی گروه قانون گریز با توسل به اهرم های زر و زور و تزویر جمعیت را به سوی توحش می کشند.
بر اساس داستان کتاب "سالار مگس ها" در سال های 1963، 1976 و 1970 فیلم هایی ساخته شده است. سریال لاست نیز بسیاری از مضامین خود را از این داستان الهام گرفته است.
در قسمتی از کتاب سالار مگس ها می خوانیم:
از صخره ی بزرگی که رالف صبح روز اول از آن بالا شده بود، گذشت و به سمت راستش چرخید و به میان درختان قدم نهاد. با گامهایی
تبادل از میان زمین هایی که درخت میوه داشت، گذر می کرد. حتی یک آدم کم۔ رمق هم می توانست به راحتی غذا گیرش بیاید. هرچند امکان داشت این غذا باب میلش نباشد. گل و میوه هر دو روی یک درخت دیده می شدند و بوی میوه های پخته به مشام می رسید و سروصدای میلیونها زنبور که در گشت و گذار بودند شنیده میشد.
در اینجا کوچولوهایی که به دنبال او دویده بودند، به او رسیدند. آنها باهم حرف می زدند و فریادهای نامفهوم سر می دادند و سیمون را به سمت درختان می۔ کشیدند. آنگاه سیمون زیر آفتاب بعدازظهر و در میان وزوز زنبورها، آن میوه هایی که بچه ها دستشان به آنان نمی رسید را پیدا می کرد و بهترین میوه ها را از شاخه های بلند می چید و به دستان بیشماری که این پایین دراز شده بودند، میداد.
وقتی بچه ها را راضی کرد، مکثی کرد و به اطراف نگریست. کوچولوها که دستانشان پر از میوه های رسیده بود، با گیجی به او مینگریستند. سیمون از آنان فاصله گرفت و خود را به دست مسیری سپرد. طولی نکشید که جنگل دورتادورش را گرفت. گل های رنگ پریده از تنه ی درختان بلند بالا رفته بودند و تا زیر سایبان تاریک درختان که زندگی آنجا جریان داشت رسیده بودند.
فضای این منطقه تاریک بود و گیاهان رونده هم ریسمان های خود را همچون طناب
های غرق شده پایین انداخته بودند. ردپایش روی خاک نرم می ماند و آنگاه که پایش را روی گیاهان رونده می گذاشت، گیاهان به لرزه می افتادند...
برشی از کتاب سالار مگس ها
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم