خرید کتاب های قرآن و ادعیه تا 40 درصد تخفیف ویژه + یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


قصه های پندآموز کهن (دفتر دوم)

مولف (پدیدآور) :

زینب علیزاده لوشابی


قیمت پشت جلد: 1680000 ریال تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 24 شهريور 1401

توضیحات

کتاب "قصه های پندآموز کهن" در دفتر دوم نیز متشکل است از داستان های آموزنده برگرفته از متون کهن پارسی که به همراه تصاویر زیبا و جذاب، پندها و آموزه های اخلاقی را در قالب قصه های زیبا به کودکان انتقال داده و زمینه رشد و بالندگی ذهنی آنان را فراهم می نماید.

داستانی زیبا از متون کهن پارسی:

پیرمرد هیزم شکن به جنگل رفته بود تا و چوب های خشک جمع کند و با فروختن آنها پولی , به دست بیاورد. او هیزم ها را با طنابی به پشت خرش محکم بست و تصمیم گرفت به خانه برگردد. هنوز از جنگل بیرون نیامده بود که جوی آبی دید. کنار جوی آب رفت و صورتش را شست.

خرش هم مشغول آب خوردن شد. کمی آن طرف تر، یک درخت سرسبزو بزرگ بود که مردی زیر آن درخت دراز کشیده بود. کنار مرد یک خرس بزرگ قهوه ای نشسته بود. هیزم شکن با تعجب نگاهی به خرس و نگاهی به مرد انداخت و با ترس جلو رفت و به مرد گفت: تو از این خرس نمی ترسی؟

مرد گفت: نه، او دوست من است. چرا باید از او بترسم؟ هیزم شکن گفت: دوستی خرس و انسان ؟ تا به حال چنین چیزی ندیده ام.

مرد گفت: خوب حالا ببین.

هیزم شکن پرسید: چطور شد که تو و این از خرس با هم دوست شدید؟ 

پیارا سا مرد گفت: من یک روز داشتم از همین جنگل رد میشدم. دیدم یک اژدها دارد با این خرس می جنگد. خرس زخمی شده بود و داشت از پا در می آمد. من با یک حقه حواس اژدها را پرت کردم و بعد با کمک خرس او او را کشتیم. بعد از آن، خرس با من دوست شد. هرجا که می روم، با من می آید و مواظب من است.

هیزم شکن که تعجب کرده بود گفت: اما به نظر من باید او را ول کنی.

مرد پرسید: چرا؟ هیزم شکن جواب داد: خرس یک حیوان است و عقل ندارد. دوستی با کسی که عقل ندارد و ابله است، جز ضرر و زیان چیزی ندارد.

مرد با خودش گفت: او چون می بیند یک خرس قوی و بزرگ همراه و نگهبان من است ، حسودی می کند. بعد به هیزم شکن گفت: من که در تابه حال از او بدی ندیده ام. تو هم بهتر است به من حسودی و نکنی! و هیزم شکن گفت: من به تو حسودی نکردم؛ فقط می خواستم نصیحتت کرده باشم. اما متأسفانه تو به حرف عاقلانه و منطقی گوش نمیدهی.

هیزم شکن این را گفت و به راه خودش رفت. مرد هم که خسته بود، تصمیم گرفت زیردرخت کمی بخوابد. خرس هم کنار مرد نشست و نگهبانی می داد. مرد کم کم خوابش برد؛ اما مگس ها روی صورتش می نشستند و نمی گذاشتند خوب بخوابد. خرس با دستش مگس ها را از روی صورت مرد دور می کرد.

یکی از مگس ها خیلی سمج بود و هر چه خرس او را می زد، از آنجا بلند می شد و جای دیگراز صورت مرد می نشست. خرس چند بار که مگس را از روی صورت مرد دور کرد خسته شد و رفت از روی تپه ای که همان نزدیکی بود، سنگ بزرگی را برداشت و به سوی مرد آمد. او خواست به مرد خوبی کند و با آن سنگ مگس را بزند تا مرد بتواند خوب بخوابد. او سنگ را محکم به سر مرد کوبید و با این ضربه مرد را کشت.

هیزم شکن که هنوز همان نزدیکی بود، این صحنه را دید و خیلی ناراحت شد. او با خودش گفت: چقدر به او گفتم که دوستی با بی عقلان و ابلهان نتیجه خوبی ندارد؛ اما او گوش نداد. هیزم شکن بلند شد و به طرف مقصدش به راه افتاد.

صفحه 50 کتاب قصه های پندآموز کهن دفتر دوم

سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست

سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم

از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon

خیلی خوب بود ممنون

کاربر مهمان

خیلی خوب بود واقعا پند آموز بود

کاربر مهمان

عالی است

کاربر مهمان
سوالی داری بپرس