خرید کتاب های قرآن و ادعیه تا 40 درصد تخفیف ویژه + یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


قصه های پندآموز کهن (دوره 6 جلدی)

مولف (پدیدآور) :

زینب علیزاده لوشابی


قیمت پشت جلد: 23000000 ریال
قیمت برای شما: 14,950,000 ریال 35 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 31 ارديبهشت 1405

توضیحات

یکی از بزرگ ترین دغدغه های والدین، آموزش مفاهیم اخلاقی و آموزه های تربیتی به کودکان است؛ قصه ها به دلیل بیان غیرمستقیم و غیرآمرانه آموزه های تربیتی یکی از موثرترین ابزارها در تربیت و رشد فکری کودکان به شما می روند؛ به شرط آنکه درست و دقیق انتخاب شود.

مجموعه کتاب های "قصه های پندآموز کهن" که اثر پیش رو دفتر اول از این مجموعه می باشد با دارا بودن قصه های جذاب و آموزنده از بزرگان این سرزمین که برگرفته از متون کهن پارسی می باشد می تواند بهترین روش برای آموزش مفاهیم مختلف اخلاقی، معرفی و... به کودکان باشد.

قصه ای از متون کهن پارسی:

روزی افلاطون که در زمان خودش فیلسوف و دانشمند بزرگی بود، در خانه نشسته بود و داشت با شاگردهایش حرف می زد. در میان صحبت، یکی از شاگردهایش گفت: استاد، امروز یکی از دوست های قدیمم را دیدم. او از شما خیلی تعریف کرد.

افلاطون پرسید: کدام دوستت؟

مرد اسم دوستش را گفت. افلاطون همین که اسم مرد را شنید، سرش را پایین انداخت و اخم هایش درهم رفت. شاگردهای افلاطون از اینکه دیدند استادشان یک دفعه این قدر ناراحت شده، غمگین شدند. همان مردی که درباره دوستش حرف زده بود گفت: استاد مگر من چیز بدی گفتم که شما این قدر ناراحت شديد؟

افلاطون که هنوز سرش پایین و اخم هایش درهم رفته بود، سرش را بالا آورد و آهی کشید و گفت: آن مردی که می گویی از من تعريف کرده، آدم نادانی است. اگر او از من تعریف کرده، حتمأ رفتار ناپسند و بدی از من دیده که فکر کرده خوب است؛ چون هرکسی کارهای خودش را خوب و درست می داند و اگر ببیند کس دیگری هم همان کارها را می کند، از او خوشش می آید.

سپس افلاطون دوباره سرش را با ناراحتی پایین انداخت و گفت: باید ببینم کدام یک از کارهایم نادرست و از روی نادانی بوده که یک نادان از آن خوشش آمده و از من تعریف کرده است...

صفحه 10 کتاب قصه های پند آموز کهن دفتر اول

گزیده ای از کتاب قصه های پندآموز کهن:

روزی پادشاهی دو تا خدمتکار استخدام کرد. یکی از آنها چهره زیبا و سفیدی داشت و دیگری صورت زشت و سیاهی داشت. نگهبان آنها را پیش پادشاه آورد. پادشاه از دیدن خدمتکاری که زیبا و سفید بود خوشحال و از دیدن آن که زشت و سیاه بود، ناراحت شد. اما با خودش گفت: فقط از روی ظاهر نمی شود فهمید که کدام یک از آنها بهتر هستند. باید آنها را امتحان کنم.

یک روز پادشاه، خدمتکار زیبا را جایی فرستاد و به نگهبان دستور داد تا خدمتکار زشت را پیشش بیاورد. خدمتگزار آمد. پادشاه به او گفت: من شماها را استخدام کرده ام تا در قصرم کار کنید. حالا می خواهم بدانم دوستت، یعنی همان که با هم بودید چطور آدمی است؟

خدمتکار جواب داد: او آدم خوب و مهربانی است.

پادشاه گفت: تو چطوری این حرف را می زنی، در حالی که او پشت سرتو بدگویی می کرد؟ او می گفت: تو بداخلاق و زشت و دزد هستی. 

خدمتکارسرش را پایین انداخت و گفت: شاید او درست می گوید که من زشت و بداخلاق هستم؛ اما من تا به حال از او بدی ندیده ام. به نظر من او آدم خوبی است.

پادشاه بعد از کمی حرف زدن با خدمتکار، او را دنبال کاری در بیرون قصر فرستاد. خدمتکار زیبا حالا برگشته بود. پادشاه به نگهبان دستور داد او را پیشش بیاورد. وقتی او پیش پادشاه آمد، پادشاه به او گفت: من فکر میکردم تو چون صورت سفید و زیبایی داری، آدم خوبی هستی، اما دوستت حرفی مخالف و این را می زد. او می گفت تو دورو و بداخلاق هستی و تحمل دیدن بقیه را نداری...

صفحه 60 کتاب قصه های پندآموز کهن دفتر اول

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس