نبرد با جادوی تاریکی
مولف (پدیدآور) :نسترن فتحی
غدیر نشانه ی آن عهد دوستی است که از لحظه ی آفرینش بین خدا و انسان بسته شده است... کتاب "نبرد با جادوی تاریکی" رمانی است تصویری و فانتزی به قلم نسترن فتحی که واقعه غدیر خم را به زیبایی برای رده سنی بالای 9 سال روایت می کند
پیشنهاد کتاب: خرید رمان مصور فرمانده سری ویژه نوجوانان - روایتی جذاب از فلسطین با تخفیف ویژه
معرفی کتاب نبرد با جادوی تاریکی:
کتاب «نبرد با جادوی تاریکی» یک رمان تصویری فانتزی است که ماجرای رایان، نوجوانی ساکن معبد سلیمان(ع) را روایت میکند.
این اثر با ترکیب تاریخ، اسطوره و فانتزی، سفری پرهیجان به دنیایی پر از رمز و راز خلق کرده است. داستان حول محور تلاش رایان برای تبدیل شدن به مبارزی شجاع میچرخد که باید در برابر نیروهای تاریکی بایستد. کتاب به زیبایی تمثیلی از نبرد همیشگی نور و ظلمت را در قالب داستانی جذاب ارائه میدهد.
ویژگی منحصربفرد اثر، پیوند میان دنیای فانتزی و مفاهیم عمیق دینی است. نویسنده با مهارت، مفاهیمی مانند هدایت الهی و یاری رساندن خداوند به بندگان را در قالب روایتی پویا بیان میکند.
طرح جذاب و شخصیتپردازی قوی، این کتاب را به اثری مناسب برای گروه سنی 9 سال به بالا تبدیل کرده است. نوجوانان با رایان همذاتپنداری میکنند و چالشهای رشد و انتخاب راه درست را از نگاه او تجربه میکنند.
خرید کتاب نبرد با جادوی تاریکی با تخفیف ویژه:
مفهوم غدیر به عنوان نماد پیمان الهی با بندگان، در لایههای زیرین داستان جریان دارد.
این اثر به خواننده یادآوری میکند که در تاریکیهای زندگی تنها نیستیم. درسهای اخلاقی کتاب درباره شجاعت، انتخاب درست و توکل به خدا، به صورت غیرمستقیم و در قالب داستان بیان شدهاند.
این ویژگی، کتاب را به منبعی ارزشمند برای تربیت غیرمستقیم تبدیل کرده است. «نبرد با جادوی تاریکی» پلی بین دنیای فانتزی و واقعیتهای زندگی است. اثری که هم سرگرمکننده است و هم حاوی پیامهای عمیق تربیتی برای نوجوانان کنجکاو و جستجوگر.
برشی از کتاب نبرد با جادوی تاریکی:
بالاخره زوزه کشان و خس خس کنان پشت بوته های اطراف معبد سلیمان رسیدند و آنجا قایم شدند.
با هزار طلسم و ورد و جادو کاری کرده بودند که آن شکل و هیبت ترسنااکشان را چشمی نبیند و صدایشان را گوشی نشنود.
دیو ها برای این روزها خیلی صبر کرده بودند. صبر که نه، چاره ای نداشتند جز منتظر بودن و از بس در دنیای تاریکی، مثل کرم در هم لولیده بودند، بیچاره بودند.
آخر، ترس از سلیمان هنوز توی جانشان بود.
صفحه 8 کتاب نبرد با جادوی تاریکی