هادی - محمدرضا هوری
کتاب هادی به قلم محمد رضا هوری راوی مدت زمان 15 ساله حضور اجباری امام هادی (ع) در پایتخت اسلامی، سامرا در زمان خلافت متوکل علی الله است. این کتاب با توجه به داستان جذاب خودش در بازه زمانی که کمتر به آن پرداخته شده است به تمام علاقه مندان حوزه ادبیات مذهبی پیشنهاد می شود.
پیشنهاد ما: خرید کتاب ذکر مبارک
در بخشی از کتاب هادی می خوانیم:
جمعیت زیادی در خیابان اصلی و فراخ شهر که به قصر جعفریه ختم میشد جمع شده بودند. کوچک و بزرگ، زن و مرد، درباریان و تهیدستان، تاجران و حمالان، همه چشم بر دروازه قصر دوخته و منتظر مانده بودند تا درهای بزرگ قصر باز شوند و متوکل را ببینند. شهر را آذین بسته بودند. مردم آماده شده بودند تا مزد یک ماه بندگی و روزه داری را بگیرند و در نماز عید فطر شرکت کنند.
متوكل لباسی را که خیاط به تازگی برایش دوخته بود، پوشید. بر کرسی روبه روی آینه بزرگ اتاقش نشست. چند کنیز کاسه و سینی به دست وارد اتاق شدند. اولین کنیز کاسه روغن را روی میز گذاشت و آرام آن را بر موی خشک و به هم چسبیده متوکل ریخت. انگشتان باریک و بلندش را در میان موهای متوکل فرو برد. متوكل از جداشدن تارهای موی به هم چسبیده اش کمی درد کشید. چشمانش را سفت بست. کم کم روغن در میان مویش نفوذ کرد و آنها را نرم کرد.
کنیز بلندقامتی پیش آمد. شانه ای از درون سینی نقره ای به دست گرفت. مو و محاسن متوکل را شانه زد. کنیزی دیگر با صندوقچه ای کوچک در دست پیش امد. در صندوقچه را باز کرد و زنجیر طلایی و مرصعی را مقابل چشمان متوکل از صندوقچه بیرون کشید. نگاه متوکل به دنبال زنجیر کشیده شد. کنیز زنجیر را بر سینه متوکل گذاشت و از پشت قفل آن را بست.
متوکل از جایش برخاست و تمام قامت مقابل آینه ایستاد. عمامه سیاه و جواهرنشانش را بر سرش گذاشت. خود را در آینه برانداز کرد. مهر شيشه عطرش را باز کرد و مقداری از عطر را زیر گردنش و پشت لاله های گوشش ماليد. لبخندی زد، یاد رباب افتاد. جای خالی اش را به وضوح احساس کرد. چینی بر پیشانی اش افتاد و اندوه دلش را پر کرد. دوست داشت همه این تشریفات را رباب انجام بدهد. دوست داشت مشامش پر از عطر حضور رباب باشد و رباب انگشتان ظریفش را بین موهایش ببرد و با دستان لطيفش زنجیر را به دور گردنش ببندد؛ اما با یادآوری کار رباب لبخند بر روی لبش خشکید. صدای فتح متوکل را از فکرش بیرون کشید.
- سرورم مردم منتظر شما هستند.
متوکل چکمه های سیاه و بلندش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. بیرون اتاق چشمش به منتصر، معتز و زنان قصر افتاد. همه با دیدن متوکل زبان به تحسین گشودند. منتصر پیش رفت و اولین نفر عید را تبریک گفت. متوکل او را در آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید. معتز با دیدن مهر بیش از حد پدر نسبت به منتصر اهمیت سخن فتح را یافت.
. مسئول اصطبل قصر افسار اسب زین شده متوکل را به دست گرفته بود و مدام دست بر بالش میکشید. اسب با دیدن متوکل چند بار سمش را بر زمین کوبید و شیهه ای کشید و چند بار دم بافته شده اش را چرخاند. متوکل پیش رفت و دستی بر سروصورت اسب کشید و نوازشش کرد. با کمک چند غلام بر اسب نشست و افسار اسب را در دو دستش محکم گرفت و سر اسب را به طرف دروازه قصر چرخاند.
چند نگهبان دولبه در بزرگ و سنگین قصر را آرام باز کردند. در باز شد و متوکل سوار بر اسب نمایان شد. جمعیت با ديدن متوکل فریاد تکبیر و تهلیل شان به آسمان بلند شد، متوکل آرام با پاهایش چند ضربه به پهلوی اسبش زد و اسب آرام و خرامان به حرکت افتاد. متوکل دست راستش را از افسار اسب جدا کرد و بالا آورد و به شوق و هیجان مردم پاسخ داد و سپس به سمت دشت به راه افتاد. فتح اسبش را نزدیک اسب متوکل رساند و گفت: «ان شاء الله سال بعد در مصلای مسجد جامع....
صفحه 123 کتاب هادی - محمدرضا هوری
پیشنهاد ما: خرید کتاب صبح شام