خرید کتاب های قرآن و ادعیه تا 40 درصد تخفیف ویژه + یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 1280000 ریال
قیمت برای شما: 1,113,600 ریال 13 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: جمعه 19 آبان 1402

توضیحات

کتاب "بچه شیرازی" روایتی است از خاطرات یک شیرازی با خدا به نام احسان حدائق. شهیدی که در نهایت به آرزویش رسید و با شهادتش به دیدار با حضرت عصر رفت.

کتاب "بچه شیرازی" به قلم مریم شیدا خاطراتی از شهید احسان حدائق را بازگو میکند و توسط انتشارات جمال به چاپ رسیده است.

شهید احسان حدائق کیست؟

یکی از همرزمان احسان، در مورد واقعه‌ای می‌گوید: احسان، در حین عملیات اجازه رفتن به خط مقدم را از فرمانده درخواست کرد، اما فرمانده به او اجازه نداد و باید به عقب بازگشت. وقتی او را دیدم، چهره‌اش روشن و پرنور بود، همچنین تا به حال احسان را به این صورت ندیده بودم.

من از او خواستم تا دلیل روشنایی چهره‌اش را بگوید. احسان گفت: قسم می‌دهم که تا زمانی که زنده هستم، این راز را به کسی نگویی. من با امام زمان (عج) دیدار کردم و ایشان به من گفتند که امشب میهمان ما هستی.

یکی از دوستان این شهید گرامی داستانی روایت می‌کند: یک شب به همراه چهار نفر از همرزمانمان به خاکریزی رفتیم. اسم شب را پرسیدند، اما هیچ‌کدام از ما اسم شب را نمی‌دانستیم. احسان به پشت خاکریز رفت و وقتی برگشت، اسم شب را گفت. از احسان پرسیدم اسم شب را از کجا می‌دانستی؟

او گفت که یک نفر به من اطلاع داد. ما موفق شدیم شب را به صبح برسانیم، اما احسان را ناراحت دیدم که با خود زمزمه می‌کرد و می‌گفت قرار بود دیشب به مهمانی آقا بروم... چند لحظه بعد، احسان به شهادت رسید.

شهید احسان حدائق، در عملیات بیت المقدس در تاریخ دوم آبان ماه ۱۳۶۱ به شهادت رسید. پیکر پاک او در شیراز تشییع شد و به دستور وصیتش در صحن مطهر احمد بن موسی (ع) به خاک سپرده شد.

برشی از کتاب بچه شیرازی:

احسان لبخندِ کم رنگی روی لب آورد: «دیدید که روزه گرفتیم، نمازم خوندیم. شما و شهربانی هم هیچ کاری نتونستین بکنیین.»

«آقای حدائق! اسم تو و دوستات تو لیست ساواکه. دنبال دردسر نگرد. دست از این برنامه های آشوبگرانه بردار» _: احسان محلی به حرف‌های من نداد و به سمت حیاط رفت.

صدایم را بالا بردم: «فکر کردین این سری هم مثل اون دفعه اَس که “لک زده” رو گرفته بودن و سرکلاسا نرفتین تا ما مجبور شدیم زنگ بزنیم شهربانی آزادش کنن؟ نه. این‌بار بارِ گناهتون خیلی سنگینه!» عصبی به سمت دفتر رفتم.

شماره شهربانی را می‌گرفتم که صدای بچه ها داخل دفتر پیچید: « بچه‌ها بچه‌ها آزاد باید گردند…بچه‌ها بچه‌ها آزاد باید گردند.»

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس