خرید کتاب های قرآن و ادعیه تا 40 درصد تخفیف ویژه + یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 1050000 ریال
قیمت برای شما: 997,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 18 مرداد 1404

توضیحات

لیلی پنهان شده بود پشت پنجره. بیرون، شب بود و تاریکی؛ طوفان و رعد و برق. کسی در این میان نعره می کشید؛ لیلی! لیلی!...

رمان "لیلی 1003" اثری است جذاب به قلم زینب امامی نیا که توسط انتشارات حماسه یاران در اختیار تمامی کتاب دوستان عزیز قرار گرفته است. اثری که در ابتدای امر تقدیم به تمامی شهیدان این مرز و بوم شده است  که با گذر از زندگی خود، به ما زندگی بخشیدند.

گزیده اول از کتاب لیلی 1003:

میخواست یک دل سیر گریه کند از تنهایی از ندیدن پدر و مادر و شاید خواهر و برادرهایش و از ندیدن محسن این چند روز دائما به تقدیرش فکر میکرد به مصلحت و حکمت خدا که بی بی گلاب در ذهنش کرده بود.

هربار که از نیامدن پدرش به بیبی شکایت میکرد با همین حکمت و مصلحتی که نمیدانست چه هست، بی بی او را ساکت میکرد اما اکنون کسی نیست که از حکمت و مصلحت خدا برایش بگوید. دلش فقط گریه میخواست که نمی توانست با وجود فاطمه خودش را سبک کند.

سرش را به سمت پنجره چرخاند دوباره لبخند روی لبش نشست. هنوز کلاغ همان جا بود کاش به فاطمه بود برود پای درخت انار و برایش خبر خوش بیاورد که آن چیز کلاغ است و خبری خوش از محسن آورده کم کم به این نتیجه رسیده بود خیلی از باورهای بی بی خرافات است اگر خرافات نبود پس چرا هیچ کلاغی طی این انتظار سی ساله اش خبری خوش از مسافرهایش نیاورده؟

اصلا خبری نیاورده است که خوش یا ناخوش بودنشان را بفهمد میترسید از اینکه وقتش رسیده باشد تا خودش هم نیامدن محسن را برای دخترش فاطمه با حکمت و مصلحت خدا توجیه کند دلش که پر از غصه و قصه های ناگفته میشد همه چیز را زور و جبر می دانست. آدم ها را با هم مقایسه می کرد

صفحه 20 کتاب لیلی 1003

گزیده دوم از کتاب لیلی 1003

با اینکه هوا تاریک شده بود هیچکس به خانه اش نرفته بود. همه ساکت لبه ی حوض نشسته چشم به در داشتند و با هر صدایی گمان میکردند که زینب سادات است و به طرف در میدویدند.

نگرانی در چهره ی همه موج میزد صدای ناله ی ضعیفی از توی اتاق شنیده شد. انگار که کسی صدایشان بزند هر چهار نفر وحشت زده به هم نگاه کردند مهین به سرعت به سمت اتاق دوید و بقیه هم پشت سر او دویدند. حال یکی از زخمی ها بدتر شده بود و تندتند از شدت درد سرش را به چپ و راست تکان میداد و ناله می.کرد دوتای دیگر هم به سختی نفس میکشیدن.

حوا به دنبال کبریت روی رف های اتاق و کنار میز سماور را دست میکشید تا بالأخره کبریت را پیدا کرد. چراغ لامپ ها را از روی طاقچه برداشت و روشن کرد. اتاق با نور زردرنگ لامپها روشن شد. مهین به طرف زنی رفت که ناله میکرد؛ سرش را به دامن گرفت

. خداروشکر تیر نخوردید فقط انگار با چوب و باتوم درب و داغونتون کردن شاید خدایی نکرده سرت شکسته باشه دکتری که دیدتون دوا و جوشونده ای چیزی براتون نداد

صفحه 150 کتاب لیلی 1003

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس