اطلاعیه: سفارشات ثبت شده از تاریخ 24 اسفند، از تاریخ 16 فروردین 1404 پیگیری و پردازش خواهند شد. حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 900000 ریال
قیمت برای شما: 846,000 ریال 6 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 10 خرداد 1401

توضیحات

پرستاران از زحمت کش ترین گروه های حاضر در دوران جنگ تحمیلی بودند. کسانی که تنها کارشان درمان و رسیدگی به مجروحان نبود بلکه علاوه بر اینها حفظ و نگهداری روحیه رزمندگان نیز به عهده آنان بود.

"کتاب مسیر رستگاری" به قلم شبنم غفاری حسینی روایت گر زندگی رزمنده پرستار، دکتر محمد (بهزاد) رستگاری از سوسنگرد تا UCF می باشد. کسی که همانند فامیلش راه و مسیر رستگاری را طی  کرد...

گزیده اول از کتاب مسیر رستگاری:

یک هماهنگی ناخود آگاه و بدون برنامه ریزی بین مردم به وجود آمده بود. مردم بخصوص از کشتار هفده شهریور ضربه مهلکی خورده بودند. کشته شدن این همه آدم در میدان ژاله، اتفاق کوچکی نبود. مردم از حکومت شاه ناراضی بودند.

شاه خیلی تلاش کرد تا مردم را آرام کند. نمونه اش همان سخنرانی معروف که میگفتند متنش را فرح نوشته؛ ولی بعد معلوم شد کار او نبوده. شاه یک سخنرانی کرد که من صدای شما را شنیدم. من فریاد انقلاب شما را شنیدم. من به شما قول میدهم که همه چیز را درست کنم.

این حرف ها دیگر در مردم اثری نداشت. مردم به ستوه آمده بودند. شعار مرگ بر شاه شعاری همه گیر شده بود. مثلا یک موتوری همین طور که رد میشد، داد میزد بگو، آن وقت صدای مرگ بر شاه بود که از سرتاسر خیابان و خانه های اطراف بلند میشد.

همه مردم با هم مهربان شده بودند. مثلا تخم مرغ بیشتر می خریدند برای اینکه مهمان بیاورند توی خانه و پذیرایی کنند. یادم هست تعدادی از پزشکان، یک ماشین تخم مرغ خریده بودند و بین مردم توزیع می کردند.

اگر کسی در خانه اش یک پیت نفت داشت، به همه همسایه ها یکی یک لیتر می داد. بین مردم فضای عشق و محبتی ایجاد شده بود، وصف نشدنی. احساس می کردند باید با هم باشند تا پیروز
شوند. .

صفحه 75 کتاب مسیر رستگاری

گزیده دوم از کتاب مسیر رستگاری:

در یکی از خانه ها باز بود و صدای گریه بچه می آمد. از زیرزمین بود. بدو پله ها را پایین رفتم. در جا خشکم زد. تمام بدنم میلرزید. قدم از قدم نمی توانستم بردارم . یک مادر نشسته بود روی زمین و دوتا بچه اش این طرف و آن طرفش بودند و هرسه با هم خشک شده بودند.

نوزادش ولی افتاده بود روی شکم مادر، گریه میکرد و سینه های مادرش را چنگ میزد. پیدا بود وقتی گاز آمده، این بچه در حالتی بوده که گاز را تنفس نکرده. کاسه آبی هم جلویشان بود. معلوم بود این مادر می خواسته آب بزند به صورت بچه هایش، شاید حالشان بهتر شود. دیگر نتوانستم بمانم.

بچه را بغل کردم، دستم را گرفتم به دیوار و خودم را از پله ها کشیدم بالا که احمد کاظمی رسید. بچه ها میگفتند همین که از پله ها آمده پایین و این صحنه را دیده، شروع کرده مثل ابر بهار گریه کردن. سرش را گذاشته به دیوار و صدای هق هقش بلند شده.

کی؟ احمد کاظمی، فرمانده لشکر نجف، کسی که هیچ وقت و هیچ جا، کسی گریه اش را ندیده بود. دست هایم دیگرتوان نگه داشتن نوزاد را نداشت. میلرزیدند. تمام بدنم می لرزید. نوزاد را سپردم به آقای صادقی و او هم رساندش به هلی کوپتری که برای بردن مجروحین آمده بود.

صفحه 238 کتاب مسیر رستگاری

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس