وتن دادم وطن
مولف (پدیدآور) :بصیری مریم
خاک عمه مان زینب روزهایی به دست شقی ترین آدمیان بود. کسانی که هیچ بویی از انسانیت نبرده بودند و لفظ انسان بودن را تنها در ظاهر به دنبال خود داشتند. در همین بین بود که عده ای سوریه ی بانو زینب را وطن خود دیدند و در آن راه تن دادند.
کتاب "وتن دادم، وطن" رمانی جذاب و چند مرحله ای شامل 20 داستان مخلف در باب کسانی است که به هر حال به این مسیر ارتباط داشته اند.
داستان زندگی زنان و مردانی که برخی مدافع حرم هستند و برخی مهاجم حریم امن آن خاک، روایت هایی که تنها یک نتیجه دارد و یک پایان که باید با هم بخوانیم تا با فانوسی در دست و به پایان رساندن این مسیر تاریک، روشنایی را در انتها ببینیم و به زیبایی اش پی ببریم....
پیشنهاد ما: کتاب حوض خون
چه بسا تن هایی برای وطن:
نرسیده به ایست بازرسی حرم که از ماشین پیاده شد، پاهایش را به زور روی زمین می کشید تا به حرم برسد. دستش را می گرفت به درودیوار و چراغ برق های حیاط. انگار در آن یک هفته ای که آمده بود، چهار بار به حرم نرفته بود. راه را بلد نبود. انگار می ترسید ناگهان با علی اکبر زخمی روبه رو شود.
پرده را کنار زد و چشم دوخت به ضریح. قوت قلب گرفت و آرام آرام پاهایش را کشید جلو تا رسید به ضریح. بوسه ای از گونهی بی بی برداشت و دلش آرام گرفت. فکر کرد آمادگی روبه رو شدن با هر اتفاقی را پیدا کرده است. چرخید.
دور ضریح چرخید و دوباره بوسه گرفت و دلش را دخیل بست. چرخید و چرخید تا اینکه در طرف مردانه، چشمش افتاد به چند مرد که لباس نظامی تنشان بود و می رفتند و می آمدند. نگاهش روی صورت مردها دوید تا شاید علی اکبر به رویش بخندد. علی اکبر نبود و تنها چند تابوت نگاه نگرانش را دزدید.
تمام شد. دیگر همه چیز تمام شد و لطیفه فهمید انتظار به سر آمده و علی اکبر از میان آتش بیرون آمده است. ققنوس او آمده بود زیارت میدانست علی اکبر دلش جای دیگری است. میدانست دل بسته ی زینب است. او هم دل بسته ی زینب بود و دل تنگ مردش. علی اکبر بوی شهادت گرفته بود، بوی بهشت. اصراری به آنهمه عجله نبود.
اصلا اگر شهید نمیشد، باید میرفت می مرد. پس چرا برای رفتن آن همه عجله داشت؟! نفهمید چطور از میان نرده ها و دیوارها دوید. دوید طرف در مردانه و خودش را رساند کنار تابوتها.
یکی از مردها جلویش را گرفت؛ اما بی توجه به حرف های او جلو رفت و نوشته ی روی تابوت ها را خواند. علی اکبر را خواند. در آن لحظه اسمی زیباتر از علی اکبر و مردی زیباتر از مرد او وجود نداشت. دستش روی در تابوت خشک شد. باز صدای اعتراض بلند شد. مرد دیگری که تازه از راه رسیده بود، اشاره کرد کسی کاری با او نداشته باشد.
- تسلیت میگم خانوم! چند روز زیر برف ها بوده تا اینکه برفها آب شده و منطقه افتاده دست بچه های ما و....
لطیفه دیگر بقیهی حرف های مرد را نمی شنید. در کشویی تابوت را کنار کشید. با انگشتان لرزانش کفن را کنار زد. در دلش آرزو کرد علی اکبر دیگری در تابوت باشد! آرزو کرد مثل همیشه اشتباهی رخ داده باشد و کس دیگری در تابوت باشد. لبهایش را گاز گرفت. نفس عمیقی کشید و صورت جنازه آشکار شد. جویبار اشک بود و زمزمه ی عشق...
صفحه 164 کتاب وتن دادم، وطن
پیشنهاد ما: خرید قرآن رنگی
به چه قیمت؟
ساختمان های چند طبقه در تاریکی چون عجوزهای پیر شده بودند. عجوزه ای که هر طبقه از چین و چروک های صورتش روی طبقه ی دیگری آوار شده بود. طبقه ها روی هم ریخته بودند، کج و کوله و ویران. لورا هرگز چنان صحنه هایی را حتی در بازیهای کامپیوتری هم ندیده بود.
جانی برخلاف لورا که فقط عاشق کتاب و هری پاتر بود، در دنیای بازی ها سیر می کرد و اوج هیجان زندگی اش بازی کال آف دیوتی و گاد آف وار بود. مطمئن بود همان خدای جنگ بازی ها، پایش را به سوریه کشیده بود
نیمه شب که از ماشین پیاده شدند، لورا حس کرد به تالار اسرار پا گذاشته است. انگار به نفرین جادوگر سیاه دچار شده بودند و طلسم لرد ولدموت داشت همه شان را گرفتار می کرد. خبری هم از هری نبود که بیاید و نجاتشان بدهد. یک آن فکر کرد چرا آمده است سوریه؟
چرا مهاجمان دعوتشان کرده اند؟ چه کاری از دستشان می آمد که کشیده بودندشان حلب؟ یادش بود که چطور سال های نوجوانی اش به انتظار دریافت یک دعوت نامه از هاگوارتز گذشته بود.
یادش بود که چطور هر شب خواب مدرسه ی علوم و فنون جادوگری را می دید و فکر میکرد قدرت فوق العاده ای دارد و می تواند یک جادوگر شود. حتی بارها به سرش زده بود برود در یکی از آن مدارس جادوگری که اسمش را شنیده بود، درس بخواند.
چشم هایش را که باز کرد جانی داشت خرخر می کرد. یک اتاق به آنها داده بودند در خانه ای قدیمی که بخاری بدبویی داشت. با اینکه بخاری خاموش بود، بوی گازوئیلش زننده بود. اتاقی بدون تختخواب. باید روی زمین می خوابیدند و او از خستگی و صدای گلوله هایی که از دوردست ها می آمد، خوابش نمی برد. سه مرد همراهشان از آنها جدا شده بودند و درست نمی دانست کجا هستند.
گفته بودند بدون آن لباس های سیاه و بلند حق ندارد پایش را از اتاق بیرون بگذارد؛ لباس هایی که عین لباس جادوگری بود. فقط قدرت جادویی کم داشت تا بتواند آن ویرانه ها را آباد کند، جنازهها را زنده کند و مهمت از همه ناگهان خودش و جانی را از سوریه غیب کند و در لندن ظاهر کند..
صفحه 72 کتاب وتن دادم، وطن
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم