خرید کتاب زیارت عاشورا با تخفیف جذاب ویژه محرم و یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


کتاب قصه کربلا


قیمت پشت جلد: 600000 ریال
قیمت برای شما: 570,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: چهار شنبه 5 مرداد 1401

توضیحات

آنچه در عاشورای سال شصت و یک در کربلا اتفاق افتاد یکی از وقایع فراموش نشدنی تاریخ اسلام و بشریت است. اتفاقی که باعث شد، آخرین پسرِ دختر یک پیامبر از شرق تا غرب عالم جسمش بر پهنه خاک بیفتد و بشود آنچه نباید...

کتاب "قصه کربلا" به قلم مهدی قزلی به  سراغ راه و زندگی امام حسین (ع) از آغاز تا پرواز رفته، اما نه با دید یک راوی بلکه از دید یک داستان نویس که قرار است برش هایی از زندگانی این خورشید درخشان دین اسلام را به صورت داستان هایی کوتاه، به زیبایی بیان کند.

پیشنهاد ما: کتاب کامل الزیارات

مقدمه کتاب قصه کربلا:

گاهی می شود اتفاقی ناگوار آرام آرام در زندگی رخ می دهد. اتفاقی که اگر آرام آرام رخ نمی داد، هیچ کس باورش نمی کرد. اتفاقی که همه نگاهش می کنند، دوست ندارند واقعیت داشته باشد ولی دارد. چه بسا خود آدم هم دستی در آن داشته باشد. آنچه در عاشورای سال شصت و يك در کربلا اتفاق افتاد هم از این دست است.

ماجرایی که ریشه اش در جاهلیت اعراب حجاز بود و بعثت پیامبر آخرین از بین آنها و عدم توان مردم در انکار پیامبر و اسلام و خلافت و کشورگشایی ها و اخلاص على و شجاعت علی و عدل على و خلافت علی و نامردمی نامردان و مردی مردان و خواست خدا و تمکین حسین ولی خدا. این اتفاق باعث شد آخرین پسر دختر یک پیامبر از شرق تا غرب عالم جسمش بر پهنه خاك بیفتد و بشود آنچه نباید.

 

پیشنهاد ما: کتاب صحیفه سجادیه

انگار همه دنیا خواب نما شده بودند. خون نواده رسول خدا که زمین ریخت کم کم خواب از سر آدم و عالم پرید. هرکه از خواب بیدار میشد یا دیوانه میشديافدایی یا فراری. ماجرای کربلا بیشتر به یك قصه شبیه است. قصه ای که واقعیست اما باورکردنی نیست و ای کاش این فقط یك قصه بود. این مجموعه سعی خواهدداشت روایتی ساده، صریح و کامل از این ماجرا داشته باشد.

قصه کربلا در راه:

در یکی از منزلگاهها امام يك مرد کوفی را دید. مرد سعی می کرد با امام برخورد نداشته باشد. از آن هایی بود که از کوفه زده بود بیرون تا وقتی امام آمد آنجا نباشد، نه با او نه علیه او. امام گفت: چه خبر از کوفه؟ و مرد گفت: اجازه بدهید با دو هم قبیله ای که در کاروان تان هستند، صحبت کنم.

با عبدالله و منذر. مرد با عبدالله و منذر صحبت کرد و آن ها افتادند به گریه. امام پرسید: چی شده؟ عبدالله گفت: ای ابا عبدالله به خودتان بگویم یا .. امام گفت: من چیزی از همراهانم پنهان نمیکنم، بگو. عبدالله گفت: این مرد می گوید با چشم خودم دیدم سرهای مسلم و هانی را انداخته بودند در کوچه و بدنهاشان را با طنابی که به پاهاشان بسته بودند، در بازار می کشیدند. مردم هم مات می دیدند و مثل مجسمه، ساکت تماشا می کردند.

آتش افتاد در قافله انگار. امام گفت: انا لله و انا الیه راجعون. خدا رحمت شان کند. بعد از آنها خیری در زنده بودن و زندگی نیست.

صفحه 68 کتاب قصه کربلا

قصه کربلا و آنچه نباید، اتفاق افتاد...:

قاسم اماده جنگیدن شد. لباس پوشید و جلو آمد برای خداحافظی. امام که او را دید گریه اش گرفت. هم دیگر را بغل کردند. آن قدر گریه کردند که قاسم از یک طرف افتاد امام از سمت دیگر. هر دو بیهوش.

حال قاسم که جا آمد عجله کرد برای جنگیدن. یک نفر از سپاه دشمن می گوید: پسری به جنگ ما آمد که صورتش مثل پاره ماه بود، شمشیر به دست و لباسی در تن و کفشی به پا داشت که بند پای چپش باز بود. . آن قدر عجله کرده بود پسر امام حسن که بند کفشش هنوز باز بود.

آمد و رجز خواند: اگر مرا نمی شناسید من پسر حسن هستم، پسر پیامبر؛ مصطفی. هرگز باران رحمت نبارد بر شما مردمی که حسین را محاصره کردید.

قاسم، نوجوان ۱۳، ۱۶ ساله امام حسن، چندین نفر از دشمن را کشت، وسط جنگ بدون اعتنا به دشمن بند کفشش را هم سفت کرد. 

عمرو پسر سعد پسر نفیل گفت: به خدا به او حمله می کنم.

یک نفر از سپاه دشمن به او گفت: این چه کاری است که می خواهی بکنی. این همه آدم دارند به کشتنش فکر می کنند. تو چرا؟ عمرو اما تصمیمش را گرفته بود. به قاسم حمله کرد و او را با شمشیر زد.

قاسم فریاد زد: عموجان! حسین به تاخت به میدان آمد و رفت دنبال عمرو. با شمشیر چنان به دستش زد که آرنجش شکست. بقیه آمدند به کمک او اما عمرو زیر سم اسب های همان هاله شد.

گرد و خاک که خوابید، دیدند حسین بالای سر قاسم نشسته و نوجوان حسن پایش را آرام روی زمین می کشد. امام گفت: این قوم که تو را کشتند از رحمت خدا دور باشند... به خدا برای عموی تو سخت است که صدایش کنی و او جواب ندهد یا جوابش برای تو نفعی نداشته باشد...

بعد قاسم را به سینه چسباند و آورد تا کنار جسد علي اکبر. هر چه بود از سه سالگي قاسم، هم عمویش بود هم پدرش.

صفحه 130 کتاب قصه کربلا

پیشنهاد ما: آموزش روخوانی و روانخوانی قرآن کریم علی قاسمی

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->