خداحافظ سالار
مولف (پدیدآور) :حمید حسام
در پشت جلد کتاب خداحافظ سالار میخوانیم:
در بخشی از کتاب خاطرات خداحافظ سالار می خوانیم:
عملیات خيبر در جنوب آغاز شده بود انتظار داشتم که خبری از مجروحیت حسین بیاید که نامه اش آمد. توی نامه از عنایت خداوند در پیروزی عملیات والفجر ۵ نوشته بود. شادی و شور در میان کلمات نامه اش موج می زد. نوشته بود. مزد تلاش ما، دیدن لبخند رضایت روی لبهای حضرت امام است.» وقتی که آمد انتظار داشتیم همان شور و شادی را که در نامه اش حس کردم در سیمایش ببینم. اما پشت دستش می زد و می گفت «حاج همت هم رفت.» بهار سال ۶۳ را با حضور گرم حسین در خانه آغاز کردیم. پدر وعمه هم ميهمانمان بودند.
پدرم از تب و تاب افتاده بود کمتر به سرویس می رفت و جنب وجوش دوران زندگی با مادرم را نداشت. وقتی می آمد برای وهب و مهدی، هدیه می آورد. با حسین از گذشته ها تعریف میکرد و از بزرگی پدر حسین می گفت و گاهی به کودکی حسین گریز می زد و از روزهایی که او را با خودش به سرویس می برد. نکته هایی ناگفته میگفت. حسین باوقار گوش می داد و دست آخراظهار می کرد که: «شما تو دوران یتیمی ام برای من نه فقط دایی که جای پدر بودید و اگه خداوند به من توفيق جهاد در راه خدا داده، اثر نان حلال و همراهی دختر باکرامت شماست. با اینکه دوتا بچه قد و نیم قد داشتم اما از اینکه تعریف و تمجید حسین را پیش پدرم بشنوم، حیا می کردم و خجالت میکشیدم.
تعاون سپاه برای خانواده های متاهل خانه ساخته بود و حاج آقا سماوات مسئول تقسیم آنها بود. به حسین گفت: «یک واحد برای شما در نظر گرفته ام حسین گفت: «اگرچه اینجا مزاحم شماییم ولی چون من کمتر همدان هستم پروانه و بچه ها اینجا راحت ترن.» حاج آقا دستش را گذاشت روی چشمش: «جای شما و بچه هات روی تخم چشم ماست. من برایتان خانه ای که توی چاله قام دین دارید، می فروشم. یک واحد کنار بقیه بچه های سپاه می خرم.» حسین راضی نشد و گفت: «من دو تا بچه دارم. اما کسانی مثل ستار ابراهیمی چهار تا بچه دارن، خونه میرسه به اونا.»
اتفاقا شما همسایه ستار ابراهیمی میشید، به خاطر بچه ها هم که شده قبول کنید. حسین نگاهی به من کرد و دید که راضی ام، پذیرفت. اما کم داشتیم، اگر فرش زیر پاهایمان را هم می فروختیم باز کافی نبود. حسین داشت پشیمان می شد. خانه مورد نظر ساده و در منطقه ای پایین شهر بود است اما پول ما به آن نمی رسید. از طرفی نمی خواست بدهکار شود. چند تا عتيقه ارث مادری داشتم. آنها را فروختم و خانه سازمانی را خریدیم. خانه ای که در انتهای خیابان خانه پدری ام بود، نزدیک کوچه برج. هنوز توی خانه جدید، جاگیر نشده بودیم که حسین به جبهه جنوب رفت. و پس از یک ماه برای چند روز آمد.ظاهرا سالم بود. تیرو ترکش نخورده بود... کتاب خداحافظ سالار صفحه ۱۹۸
پیشنهاد کتاب: بی نام پدر
در بخشی دیگر می خوانیم:
پروانه خانم در کتاب خداحافظ سالار می گوید: طبقه پایین خانه حاج اقا سماوات، زندگی گرمی داشتم. مشکلاتمان کمتر شده بود شاید هم من با شرایط کنار آمده بودم. وقتی حسین می آمد همه را جمع میکرد و خواهرانم ایران و افسانه و شوهرانشان، خواهران خودش منصورخانم و اکرم خانم و خانواده و آقام با زنش و اصغرآقا که از تهران می آمد. درست مثل سال هایی که همه مجرد بودیم و تو خانه بزرگ محله «برج» با هم زندگی میکردیم .
از آن جمع فقط مادرم نبود. همه از حسین می پرسیدند و او هم شرایط راخوب و عادی و امیدوارکننده نشان می داد و لام تا کام از مسئولیتش، سختی جنگ و عملیات های پی در پی، حرف نمی زد. مرداد سال ۶۲، حمید پسر منصورخانم، از عملیاتی که تیپ انصارالحسین در مناطق کوهستانی کردستان عراق به نام والفجر۲ انجام داده بود، آمد. حال حسین را پرسیدم. خیلی خونسرد و عادی گفت: «خوبه.» جواب کوتاهش، شکم را برانگیخت. ذهنم پرید به روزی که حسین را دو نفر با عصا آوردند. آن روز هم همراهانش می خواستند، همه چیز را عادی نشان بدهند درست مثل حالا.
صفحه ۱۹۱ کتاب خداحافظ سالار
سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست
سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم
از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم
این کتاب بدون فهرست و فقط با مقدمه ای از حمید حسام آمده است. پروانهها پشت پنجره انتظار نشسته بودند و من نمی دیدمشان چشمم فقط به خاکریز بود و معبر و میدان مین میخواستم با کنار هم نشاندن کلمات پل بزنم و خوانندهی کتابم را به سیر آفاقی حماسههای جنگ و سلوک انفسی عرفان جنگ دعوت کنم. سردار حسین همدانی در سالهای جنگ فرمانده ام بود و پس از جنگ برادرم سنگ صبورم و مرادم این مقدمه را شهید حاج حسین همدانی و من با هم نوشتیم و با خون نوشتم با اشک چشم حمید حسام اسفند ۱۳۹۵ همدان
پیشنهاد کتاب: مناجات الصالحین
کتاب خداحافظ سالار واقعا کتاب بسیار زیبا و تاثیر گذاری هستش من خودم این کتاب رو خوندم و به دوستان هم پیشنهاد دادم .