کتاب قصه های شیرین پدربزرگ (ما پسرا)
من عاشق پدربزرگم هستم. او همیشه برای من کلی قصه های جذاب با خودش دارد. پدربزرگ هر شب از کتاب "قصه های شیرین پدربزرگ (ما پسرا)" برایمان قصه تعریف می کند و بعدش هم کتاب را به ما می دهد تا آن را رنگ آمیزی کنیم.
قصه پدربزرگ برای همه پسرا:
یکی بود یکی نبود.
آسیابان پیری زندگی می کرد که دختر زیبایی داشت. گاهی اوقات پیش می آمد که پادشاه اغلب اوقات برای شکار به جنگل نزدیک روستای آسیابان می رفت.
آسیابان ساده لوح تلاش می کرد خودش را فرد مهمی نشان دهد و به پادشاه گفت که دخترش می تواند با دستگاه نخ ریسی کاه را به طلا تبدیل کند.
پادشاه که بسیار پول دوست داشت گفت خب این استعدادیه که داشتنش خیلی باارزشه. فردا دخترت رو به قلعه من بیار میخوام استعدادش رو امتحان کنم.
روز بعد دختر آسیابان به حضور پادشاه رفت. پادشاه اتاقی پر از کاه به او داد و یک چرخ نخ ریسی هم برایش آورد و گفت حالا بشین و کار کن. همه شب رو نخ ریسی کن. اگه تا طلوع آفتاب این کاه ها رو تبدیل به طلا نکنی کشته میشی....
پیشنهاد ما: کتاب توحید مفضل
پیشنهاد ما: خرید کتاب ریحانه بهشتی